خاطرات شهید برونسی(خاکهای نرم کوشک12)

حربه ی کومله برای به دام انداختن رزمندگان

قسمت 12 :

قرعه کشی :

سید کاظم حسینی :

جریان خلق کُرد و حمله به شهر پاوه تازه پیش آمده بود . همان روزها اولین نیروها را می خواستند اعزام کنند کردستان ، از مشهد .

تو بچه های عملیات سپاه ، شور و هیجان دیگری بود . شادی و خوشحالی توی نگاه همه موج می زد. هیچ کس صحبت از ماندن نمی کرد. همه بدون استثناء حرف از رفتن می زدند . هرکس را نگاه می کردی ، روی لبش خنده بود.

اعزام رزمندگان

ناراحتی ها از وقتی شروع شد که رستمی 1 آمد پیش بچه ها و گفت: متاسفانه ما بیست و پنج نفر بیشتر سهمیه نداریم .

یک آن حال و هوای بچه ها، از این رو به آن رو شد. حالا تو هر نگاهی غم و تردید موج می زد. اینکه داوطلب ها بخواهند بروند ، حرفش را هم نمی شد زد ؛ همه می خواستند بروند . قرار شد بچه ها خودشان با هم به توافق برسند و بیست و پنج نفر را معرفی کنند . این هم به جایی نرسید . بالاخره آقای رستمی گفت : ما خودمون بیست و پنج نفر رو انتخاب می کنیم ، یعنی برای اینکه حق کسی ضایع نشه ، قرعه کشی می کنیم .

شروع کردند به نوشتن اسم بچه ها. من گوشه سالن ، کنار عبدالحسین نشسته بودم . دیگر قید رفتن را زدم . از بین آن همه ، اسم من بخواهد در بیابد ، احتمالش خیلی ضعیف  بود . یک دفعه شنیدن صدای گریه ای مرا به خود آورد ، زود برگشتم طرف عبدالحسین . صورتش خیس اشک بود! چشم هام گرد شد . پرسیدم : گریه برای چی؟!

همان طور که آهسته گریه می کرد ، گفت: . . . .

 

ادامه نوشته

عنوان ندارد . . .

به بهانه ديدار سرزده رهبري با خانواده شهدا ؛

افتخار نشستن روي فرش خانه شهيد



از دغدغه هاي اصلي مقام معظم رهبري، دلجويي از خانواده شهدا و ايثارگران است؛ چنانکه يکي از برنامه هاي اصلي زندگي حضرت آقا چه در تهران و چه در سفرهايشان به استانها، ديدارخصوصي با خانواده شهدا و ديدارهاي عمومي با خانواده ايثارگران است.در بزرگداشت مقام شهدا و روز تأسيس بنياد شهيد و امور ايثارگران، ديداري از ميان ملاقاتهاي متعدد مقام معظم رهبري با خانواده شهدا را انتخاب کرديم تا در تکريم مادران و پدران شهدا ، همسر و فرزندان شهدا سهم کوچکي را هم ما داشته باشيم.

رهبر در خانه شهدا

پدر شهيد تعريف کرد که پسر بزرگش ترکش خمپاره به پهلويش خورد و اسير شد. با کاميوني برده بودند تا کرکوک، در حالي که به اسرا آب نداده بودند و وقتي رسيده اند به کرکوک، پسرش شهيد شده. (همه اينها را از قول يکي ديگر از اسرا تعريف کرد)و گفت : که پسرش را همان جا دفن کرده اند و صليب سرخ هم تأييد کرده شهادتش را، اما آنها منتظر مانده اند 18 سال تا سرانجام پيکرش را بعد از سرنگوني صدام گرفته اند.


****
يکي از مسؤولان برنامه ها آمد و در گوشم گفت: غروب برنامه داريم.
برنامه غروب پنجشنبه يعني شب جمعه چه مي تواند باشد جز رفتن رهبر به خانه شهدا؟
در سفر کردستان هم همين طور بود و البته اين برنامه فقط براي سفرها نيست. شب هاي جمعه رهبر يک برنامه تقريباً ثابت دارد و آن هم رفتن به خانه شهيدي و ديدار با خانواده او و هيچ وقت اين جمله ايشان را فراموش نمي کنم که گفتند:

 من افتخار مي کنم که به خانه شهدا بروم و روي فرش شان و زير سقف شان بنشينم!

 زودتر از غروب رفتيم به محل اقامت رهبر انقلاب در قم که به همان دفتر رهبري در قم شناخته مي شود. نماز را پشت سر ايشان خوانديم. رهبر به آرامي به کساني که در صف اول نشسته بودند، گفتند، برنامه اي دارند و بلند شدند.


ما هم بعد از رفتن ايشان، تقسيم شديم به دو تيم و حرکت کرديم. رفتيم منطقه نيروگاه که جزو منطقه هاي پرتراکم و نسبتاً محروم شهر قم است. يک چيزي شبيه محله خزانه تهران !
رفتيم و خانه را پيدا کرديم. در ورودي خانه کنار خيابان طوري باز مي شد که با آمدن رهبر مردم متوجه مي شدند. محافظ از اين وضعيت خوشش نيامد. چند دقيقه کنار خيابان مانديم، بعد محافظ ها زنگ زدند و داخل شدند. بعدتر هم ما. وارد حياط شديم که گوشه اش باغچه بود و درخت اناري. چند پله بالا رفتيم تا از بالکن وارد پذيرايي شويم.
خانواده شهيد به ما محل نمي گذاشتند. محافظ ها گفته بودند رئيس بنياد شهيد قرار است بيايد. به نظرم اين رفت و آمد آنقدر بوده و احتمالاً آنقدر ناخوشايند که هيچ ذوقي از خانواده ديده نمي شد.
خانواده گلستاني دو شهيد داده بودند به اسم هاي عبدالرحيم و قدرت ا... عکس هايشان روي ديوار بود. يکي در 19 سالگي شهيد شده بود و ديگري در 16 سالگي.



به دلم برات شده بود آمدن رهبر

چند دقيقه بعد محافظي، پيرمرد و پيرزن (پدر و مادر شهدا) را کنار کشيد و گفت: ما به شما گفتيم آقاي زريبافان مياد، اما واقعيت اينه که آقاي خامنه اي الان توي مسير خانه شماست.جمله محافظ تمام شده و نشده پيرزن پقي زد زير گريه و پر چادر را کشيد روي صورتش. پيرمرد که گوش هايش سنگين بود، کمي طول کشيد حرف را بشنود و بعد بفهمد. يک دفعه ورق برگشت. ما همه عزيز شديم.
چاي آوردند و خواستند به اين و آن زنگ بزنند که محافظ ها از آن ها خواستند اين کار را نکنند.پيرزن مي گفت: به دلم برات شده بود آمدن رهبر. داماد خانواده هم مي گفت، مادر شهدا از اينکه به برنامه ديدار خانواده هاي شهدا دعوت نشده بود، ناراحت بوده.دخترها به تکاپو افتادند. مادر شهدا شروع کرد به جمع و جور کردن خانه. حوله هاي آويزان به جارختي را جمع کرد.
دخترها پيرمرد را کشيدند داخل اتاق و رخت نو تنش کردند. يکي از خواهرهاي شهدا اجازه گرفت تا ظرف ميوه بچيند. خواهرزاده شهيد که دختري 14 - 13 ساله بود گريه مي کرد. حال خانه با خبر آمدن رهبر عوض شد، حال ما هم. از درخت داخل حياط، انارهاي قرمز برعکس آويزان بودند، مثل قطره هاي آبي که از جايي آويزان هستند و منتظر افتادن. انارها به هوسم انداختند حسابي.پيرمرد رفت و عصاي چوبي اش را هم آورد. مردها لبشان باز شده بود به لبخند و هر از چند گاهي نفس عميق مي کشيدند.
از بيسيم محافظ ها کدهايي به عدد گفته شد و به چند دقيقه نکشيد که رهبر با لبخند وارد شد. مادر شهدا جلوتر از همه رفت براي خوشامدگويي به رهبر. پدر شهدا هم معانقه کرد. مادر و خواهر شهدا به گريه افتادند حسابي. دامادها و برادر شهيد هم همين طور.

 مادر با مشت، آرام به سينه اش مي زد و مي گفت: اي خدا به مراد دلم رسيدم... خوش آمديد... خانه مان را روشن کرديد.



پسرم تشنه شهيد شد

رهبر زود نشست تا بقيه هم بنشينند. رهبر گفت: خدا شهداي شما را با پيامبر اکرم (ص) محشور کند...
دو تا دختر کوچک (خواهرزاده هاي شهيد) از روي کنجکاوي جلو آمدند. رهبر حرفش را قطع کرد و گفت: بياييد اينجا ببينم دخترها. و اسمشان را پرسيد که فاطمه بود يکي و ديگري مونا و رهبر هر دوشان را بوسيد و يکي از دخترها به حرف مادرش، دست رهبر را.
مادر شهدا آرام داشت زمزمه مي کرد. رهبر از شهدا پرسيد، از سن و سال و اسم و نحوه و زمان شهادت.
پدر شهيد هم تعريف کرد که پسر بزرگش ترکش خمپاره به پهلويش خورده و اسير. با کاميوني برده بودند تا کرکوک در حالي که به اسرا آب نداده بودند و وقتي رسيده اند به کرکوک پسرش شهيد شده. (همه اينها را از قول يکي ديگر از اسرا تعريف کرد) گفت که پسرش را همان جا دفن کرده اند و صليب سرخ هم تأييد کرده شهادتش را، اما آنها منتظر مانده اند 18 سال تا سرانجام پيکرش را بعد از سرنگوني صدام گرفته اند.


پدر به گريه افتاد که پسرم مثل ياران امام حسين(ع) تشنه شهيد شد.

پسر دوم 13 ساله بوده و شهيد زين الدين موافق رفتنش به جبهه نبوده است. پدر شهدا گفت: به پسر دومم گفتم بمان مواظب خواهرهايت باش. جوابم داد يک تير هم يک تير است و ديگر خودمان به آقاي زين الدين گفتيم ببرش. 13 ساله بود رفت، 16 ساله بود شهيد شد. رهبر که تا آن موقع فقط گوش مي کرد به حرف هاي پدر و مادر شهدا؛ گفت: اگر شهداي شما نبودند بعثي ها تا همين قم و تهران مي آمدند. آمريکايي ها مگر نيستند که عراقي ها و افغان ها را مي کشند؟ خوي اشغالگري همين است. بعد خواست تا اعضاي خانواده را معرفي کنند.بعد از معرفي، رهبر قرآن خواستند و در صفحه اولش مثل هميشه چيزي به دست خط نوشتند و دادند به پدر شهيد.


رهبر که ديد پدر شهدا چيزي از معيشت و زندگي نگفت، خودش پرسيد: شغلتان چيست شما؟
پيرمرد توضيح داد وامي گرفته و گاوداري زده و البته گاوها تلف شده اند و او مانده با بازپرداخت وام. رهبر به استاندار گفت، مشورتي کنند براي حل مشکل خانواده شهدا.
همان خواهرزاده 14 - 13 ساله شهيد با گريه از رهبر خواست چفيه اش را بدهد و گرفت چفيه را. رهبر گفت، کيف سياه را بدهيد. اين همان کيفي است که رهبر از آن به خانواده شهدا هديه مي دهد. اول به مادر شهيد، بعد خواهر و خواهرزاده . و اين رويه ايشان است که اول به خانم ها هديه شان را مي دهد.

دو پسر کوچک (خواهر زاده هاي شهدا) وقتي رهبر از جايش بلند شد، رفتند جلو و انگشترهاي رهبر را گرفتند براي تبرک. يکي شان يک بيماري داشت که به خاطر شرايط بد مالي پدرش نمي توانست عمل بشود. رهبر به استاندار گفت: کاري کنيد با مشکل کمتري مسأله شان حل بشود.
رهبر با خانواده شهيد خداحافظي کردند، در حالي که همه خانم ها گريه مي کردند و از پله هاي بالکن پايين آمدند. وقتي مي خواستند سوار ماشين شوند، مردم متوجه ايشان شدند و بلندبلند سلام کردند. رهبر براي مردم کوچه و خيابان دستي تکان دادند و بعد سوار شدند و رفتند.وقتي رهبر رفتند برگشتيم و خداحافظي کرديم. مادر شهدا که از خوشحالي صورتش شکفته بود، دعوت کرد از انارهاي درخت بکنيم و وقتي ديد ما امتناع مي کنيم، خودش چند تا از بزرگ هايش را چيد و داد دستمان.وقتي از خانه شهداي گلستاني بيرون مي آمديم، مردم متعجب ايستاده بودند و براي هم تعريف مي کردند که ديده اند رهبر چند دقيقه قبل از همين خانه بيرون آمده و رفته .ما هم سوار شديم و برگشتيم. انار خانه شهدا را توي دستم بازي مي دادم و فکر مي کردم قلم شکسته من کي مي تواند ذوق و شوق جاري در آن خانه را تصوير کند.

 

روایتی دیگر از بسیجی جانباز علیرضا دلبریان

 

 دانش آموز شهید،پیک شجاع گردان کوثرمجید دلبریان

دانش آموز شهیدمجید دلبریان

بیست وسه سال پیش دربهمن سال ۱۳۶۶ بجه های گردان کوثر روی ارتفاعات مستقر بودند،

هوا خیلی سرد بود،از آسمان، برف و باران که بماند ، یخ میبارید

داخل سنگرهای مرطوب و سرد بچه ها چراغ والرها رو بغل گرفته بودن اما سرمای استخوان سوز گرمای والرها رو خنثی میکرد

هوا رو به تاریکی میرفت ، بی سیم زدند غذای بچه ها رو با خشایار (نفربرهایی که بجایی لاستیک ، شنی دارن) تا نزدیکی آوردن دیگه از این بیشتر نمیتونیم ازدامنه کوه بالا بیایم

اون قدر هوا سرد بود که خیلیها شکم گرسنه رو در سنگر ترجیح میدادند برغذا

اما باید غذا به بچه ها میرسید

مجیدکه پیک گردان بود به همراه یکی دیگر از مسئولین گردان برای آوردن غذا از سنگر بیرون رفتن

دقایقی بعد مجددا تماس میگیرند،پس کو؟ بچه های شما نیامدند غذا رو ببرند؟ 

. . .

ادامه نوشته

نگذاریم صدای حاج همت در درونمان گم شود

صدای همت هنوز می آید!

به بهانه ی شروع عملیات خیبر در اسفند ماه 1362

 تهران- زمستان 1362

شهر را نا امیدی فرا گرفته. فریاد یأس گوش امید را کَر کرده است. روزهای سرد زمستان یکی یکی تمام می شوند و شب ها در این معرکه ی نفس گیر یأس و امید دوست داشتنی ترند.

زمستان سال شصت و دو با تمام قوا از راه رسیده است. چند ماهی است پیروزی چشمگیری در جبهه ها اتفاق نیفتاده است. شیرینی فتح خرمشهر که خدا آزادش کرده بود آرام آرام از ذهن ها پاک شده است. حالا مردم همه می گویند کاش جنگ، بعد از فتح خرمشهر تمام می شد. رادیو و تلویزیون اخبار پیروزی های نصفه و نیمه ی عملیات ها را مخابره می کند. هیچ کدامشان شبیه فتح خرمشهر نیست. عملیات مسلم ابن عقیل کمی بیشتر از مسلم در کوفه توفیق پیدا می کند و این بار کربلای یاران حسین (ع) در "محرم"، "دهلران" می شود و "عین خوش".

 پادگان دوکوهه – زمین صبحگاه – بهمن 1361

نیروهای لشگر 27 محمدرسول الله(ص) گردان به گردان گوشه گوشه ی زمین صبحگاه نشسته اند و چشم دوخته اند به دهان فرمانده گردان. فرماندهان عملیات را  تشریح می کنند. خاک منطقه رمل است. مراقب کمین های دشمن باشید و ...

صدای همت هنوز می آید!

فکه - منطقه عملیات والجفر مقدماتی

دشمن از قبل در جریان عملیات قرار گرفته است. میادین مین یکی پس از دیگری در مسیر نیروهای ایرانی در نظر گرفته شده است. سیم خاردارهای حلقوی گاهی حتی شش حلقه در کنار هم لابه لای میدان های مین روی زمین ریخته شده است. کانال هایی به عرض 2 تا 9 متر در دل زمین جا خوش کرده اند. یکی از این کانال ها قتلگاه گردان کمیلی ها شده است. دیگری محل عروج گردان حنظله ای ها. حالا فکه قتلگاهی است که جای جایش را خون یاران آخرالزمانی سیدالشهدا (ع) رنگین کرده است.

بعد از عملیات بیت المقدس که منجر به آزادسازی خرمشهر شد تحولات نظامی و سیاسی منطقه دچار تحول شد و وزنه ی این تحولات به سمت ایران سنگینی کرد. بعد از این پیروزی غرور آفرین قدرت ایران پای میز مذاکرات سیاسی دو چندان شد و عراق و حامیانش به خصوص آمریکا باید این شرایط را به نفع خودشان تغییر می دادند.

. . .

ادامه نوشته

دوکوهه السلام ای خانه عشق

با من سخن بگو دوکوهه

  

اگر بپرسی دوکوهه کجاست چه جوابی بدهیم؟ بگویم دوکوهه پادگانی است در نزدیکی اندیمشک که بسیجی‎ها را در خود جای می‎داد و بعد سکوت کنیم؟

 پس کاش نمی‎پرسدی که دوکوهه کجاست چرا که جواب گفتن به این سوال بدین سادگی‎ها ممکن نیست. کاش تو خود در دوکوهه زیسته بودی که دیگر نیازی به این سوال نبود. اگر آنچنان بود، شاید تو هم امروز با ما به دوکوهه می‎آمدی.

دوکوهه پادگانی است در نزدیکی اندیمشک که سالهای سال با شهدا زیسته است با بسیجیها و از آنها روح گرفته است روحی جاودانه. یک بار دیگر! سلام دوکوهه قطارها دیگر در دوکوهه نمی‎ایستند و بسیجیها از آن بیرون نمی‎ریزند.

 قطارها دوکوهه را فراموش کرده‎اند. اما شهداء انسی دارند با دوکوهه که مپرس.  می‎گویی نه؟ از حوض روبروی حسینیه حاج همت بپرس که همه شهدای دوکوهه با آب آن وضو ساخته‎اند. 

در حاشیه اطراف حوض تابلوهایی هست که به یاد شهدا روییده‎اند اما الفت شهدا با این حوض نه فکر کنی که به سبب تابلوهاست. من چه بگویم اینها سخنانی نیست که بتوان گفت. تو خودت باید دریابی وگرنه چه جای سخن؟

  ای دوکوهه، تو را با خدا چه عهدی بود که از این کرامت برخوردار شدی و خاک زمین تو سجده‎گاه یاران خمینی شد؟ و حال چه می‎کنی در فراق پیشانیهایشان که سبب متصل ارض و سماء بود و آن نجواهای عاشقانه؟

سکوت کرده و دم برنمی‎آورد. ما که می‎دانیم زمان بستر جاری عشق است تا انسانها را در خود به خدا برساند و حقیقت تمامی آنچه در زمان حدوث می‎یابد باقی است. پس از حسینیة حاج همت بخواه که مهر سکوت را از لب برگیرد و با ما سخن بگوید.

حسینیه حاج همّت قلب دوکوهه است حیات دوکوهه از اینجا آغاز می‎شد و به همین جا باز می‎گشت. وقتی انسان عزادار است. قلب بیش از همه در رنج است و اصلاً رنج بردن را همه وجود از قلب می‎آموزند

دوکوهه قطعه‎ای از خاک کربلا است،

اما در این میان حسینیه را قدری دیگر است. کسی می‎گفت: کاش حسینیه را زبانی بود تا با ما بگوید از آن سری که میان او و کربلاست گفتم حسینیه را آن زبان هست. کو محرم اسرار؟ دوکوهه، خاک و آب و در و دیوارهایش، همة وجودش با حضور شهداء آن همه انس داشته است که اکنون در این روزهای تنهایی جایی مغموم‎تر از آن نمی‎یابی.

 دوکوهه مغموم است و در انتظار قیامت دلش برای شهدا تنگ شده است. عالم محضر شهداست اما کو محرمی که این حضور را دریابد و در برابر این خلأ ظاهری خود را نبازد؟ 

زمان می‎گذرد و مکان‏ها خروجی شکستند اما حقایق باقی هستند. شهید حاجی‎پور زنده است من و تو مرده‎ایم. شهدا صدق و استقامت خویش را در آن عهد ازلی که با خدا بسته بودند اثبات کردند. 

شناسنامه ای برای همه

شناسنامه ای برای همه

دفاع از حقیقت، تنها در جنوب و غرب و خط مقدم نبود. گرچه هر گاه صحبت از دفاع مقدس می‌شود، آنچه که به ذهن ما می‌رسد همان گوشه از کشور است. اما این مشت گره کرده مردمی که به دهان استکبار زده شد، از بازوی قدرت مردم مستضعف و دردمندی بودند که در پشت جبهه‌ها و درون شهرها بودند.

دفاع مقدس

دفاع از حقیقت، تنها در جنوب و غرب و خط مقدم نبود. گرچه هرگاه صحبت از دفاع مقدس می‌شود، آنچه که به ذهن ما می‌رسد همان گوشه از کشور است. اما این مشت گره کرده مردمی که به دهان استکبار زده شد، از بازوی قدرت مردم مستضعف و دردمندی بودند که در پشت جبهه‌ها و درون شهرها بودند. از بازوی همین مردم کوچه و بازار، اعم از مرد و زن و کودک، جوان و طلبه و دانشجو و کارمند و کارگر و ... که بدون هیچ چشم‌ داشتی هر آنچه را که برای پیروزی در این جنگ عقیده لازم بود، تهیه می‌کردند و در انتظار ضربه نهایی فرزندانشان بودند؛ باید اعتراف کرد که اگر نبود حمایت‌های مادی و معنوی این مردم در شهرها و روستاها، این قافله‌ها بسیار زودتر از آنچه به نظر می‌رسد از راه مانده بود و می‌رفت آنچه نباید می‌رفت! و می‌شد آنچه نباید می‌شد.

آری، تمام ایران از شمالی‌ترین نقطه آن تا جنوبی‌ترین نقطه آن، خط مقدم جهان اسلام بود و هر قلبی که برای این جبهه می‌تپید، برای رزمنده‌اش آنچه در این میان مطرح نبود، منافع شخصی بود و آنچه مطرح بود، منافع اسلام برای رضای خدا بود و آن کس که مخلص بود در این جبهه بود و مهم نبود که در کجای این خاک است. مهم حضور بود و او حضور داشت. گرچه حضورش مادی نبود و اگر از همان رزمنده تفنگ به دست در سنگر می‌پرسیدی که تو می‌جنگی، بی‌گمان می‌گفت: نه ما می‌جنگیم.

هر قشری و صنفی هرچه می‌توانست دریغ نمی‌کرد. . . .

ادامه نوشته

و چزابه . . .

چزابه نامی که فراموش نمی شود

 در مسیر جاده‌ای که از مرز به بستان کشیده شده است منطقه‌ای شهید پرور به نام چزابه؛ این منطقه در شمال غربی بستان است.

چزابه نامی است که فراموش نمی‌شود؛ ساکت و آرام. وقتی نام چزابه را می‌شنوی ناخودآگاه زیر لب می‌گویی: طریق القدس و فتح‌المبین و روی زمین می‌نشینی و با انگشت می‌نویسی«اسفند 1360» اوج ناکامی دشمن برای جلوگیری از انجام عملیات فتح‌المبین بود.

چزابه

در اینجا حس می‌کنی تا خدا فاصله‌ای نداری؛ اینجا مقتل اسماعیلیان است. شب‌ها چزابه زانوی غم بغل می‌گیرد. به چزابه که می‌رسی دوست داری زیارت عاشورا بخوانی و گریه کنی. اینجا دوست داری سرت را روی زانوی خاک بگذاری و هق هق گریه‌ات را در فضا رها کنی. وقتی که توی آب هور نگاه کردم خودم را پیدا کردم، اما نشناختم؛ خیلی عوض شده بودم. مهم نیست، این مهم است که خودم را پیدا کرده‌ام، خرابه را می‌شود ساخت؛ ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است.

شهدا ! من امروز با شما تولدم را جشن می‌گیرم. دلم می‌خواهد داد بزنم و گریه کنم. سال‌ها بود از قطار غفلت پیاده نمی‌شدم، همه چیز را مال خودم می‌دانستم و می‌خواستم، ولی حالا نه. هر چه را برای خود می‌پسندم برای دیگران هم می‌پسندم و هر چه برای خودم نمی‌پسندم برای دیگران نیز نمی‌پسندم.

من هر چه دارم با همه قسمت می‌کنم به جز شهدا را. شهدا مال من و هر چه دارم غیر از شهدا مال دیگران. من دلم را وقف شهدا می‌کنم و از شهدا می‌خواهم این موقوفه را تعمیر کنند و بازسازی نمایند.

 به زحمت آب دهانم را قورت می‌دهم و به آرامی چشم‌هایم را می‌بندم و با تمام وجود نفس عمیقی می‌کشم و چشم‌هایم را باز می‌کنم و داد می‌زنم: سلام خدا، من آمدم. دیدی بالاخره نشانی‌ات را پیدا کردم. من نشانی‌ات را از توی جیب شهدا برداشتم. این‌قدر با شهدا دوست شدم که اجازه دادند بدون اجازه هم دست توی جیبشان بکنم.

نفس‌های چزابه بوی گاز خردل می‌دهد. چشم‌هایم ورم کرده و قرمز شده است.

 چزابه یعنی به مدت طولانی توی آب بودن و بی حرکت ماندن. چزابه یعنی هول و هراس و اضطراب، وحشت و نگرانی. چزابه یعنی نبرد بدون خاکریز و بدون سنگر و سرپناه. چزابه یعنی بارش مرگ از زمین و هوا، یعنی گیرکردن در وسط آتش. چزابه یعنی ... 

ای کاش چزابه حرف می‌زد و من نوشته‌هایم را تکمیل می‌کردم. ای کاش گریه مجال نوشتن می‌داد. اینجا می‌شود کربلا را نقاشی کرد. حنجره پاره اصغر را کشید و ناله رباب را شنید. اینجا می‌شود شناسنامه ابلیس را لغو و باطل کرد.

تصمیم گرفتم‌ام چراغ تکلیفم را روشن کنم. اینجا بهترین جایی است که می‌شود هوای نفس را زیر پا گذاشت. اینجا آسمان همیشه آبی است. خودم را ورق می‌زنم و گذشته‌هایم را مرور می‌کنم؛ اما چیزی برای گفتن ندارم. کار مثبتی نکرده‌ام که سرم را بلند کنم و به چهره شهدا نگاه کنم، دلم می‌گیرد و سرم را پایین می‌اندازم ولی زمین هم مرا شرمنده می‌کند. حس می‌کنم هنوز خون شهدا روی زمین مانده است. گاهی اوقات فکر می‌کنم برای چه شهدا مرا دعوت کرده‌اند من که برایشان کاری نکرده‌ام.

 چزابه هزار کربلا زخم دارد؛ چزابه بهترین دلیل برای اثبات وجود خداست. 

اگر خدا نبود اسلام هم صاحب نداشت. من اعتقاد دارم آنها که مسلمان نیستند نسبتشان به خدا نمی‌رسد و از قبیله نور و باران نیستند؛ آنها که مسلمان نیستند اصلاً نیستند و من معتقدم که شیعه ریشه در آسمان دارد.

من تصمیم گرفته‌ام آن قدر در چزابه بمانم تا خدا را پیدا کنم و با هم به شهر برگردیم. من دوست دارم مردم هم خدا را ببینند و اگر وقت کردند به چزابه بیایند و اگر وقت کردند بهشت را قبل از مردن ببینند.

و چزابه یعنی بهشت...

فرهنگ جبهه

عبارت های آشنا

در پشت خاکریزها به اصطلاحاتی برخورد می کردیم که به قول خودمان تکیه کلام دلاوران روز و پارسایان شب بود. عبارت های آشنایی که در ضمن ظاهر طنز آلود، مفهوم تذکّر دهنده به همراه داشت. تعدادی از این عبارت های آشنا را با هم مرور می کنیم.

گلوله آر.پی. جی ساخت ایران

رزمندگان

گلوله ای که در مقایسه با نوع خارجی اش از قدرت فوق العاده ای برخودار بود و از هر نقطه که به هدف می خورد منفجر می شد. توفیری نمی کرد که از سر یا پهلو بخورد. تا وقتی که سوخت و خرج داشت می رفت، از حداقل 300 متر تا بیش از 1100 متر. هیچ وقت نظیر گلوله آر.پی.جی های خارجی در مسافت معینی روی هوا منفجر نمی شد و نمی افتاد. خلاصه، وضع مشخصی نداشت و مثل خیلی ها حساب و کتاب سرش نمی شد. راه خودش را می رفت، یلخی یلخی. و در روبرو شدن با دشمن و نقل و انتقالات او بی ترمز بی ترمز

 دانشگاه امام حسین

جبهه جنگ با دشمن بعثی.

همان جا که درسش عشق، مدرکش شهادت و معلمش آقا و مولا حسین (ع) است. ردی هایش به قول خود بچه ها، جا مانده ها و وامانده های از کاروانی هستند که رو سوی کربلا دارد و دانشجویانش، جان بر کفان بسیج، لشکر مخلص خدا هستند که به تعبیر پیر انقلاب و پدر امت امام(ره) «دفتر تشکیل آن را همه مجاهدان از اولین تا آخرین امضا نموده اند». دانشگاهی که هر روز آن روز ابتلا و امتحان نهایی است. شرط راه افتادن به آن ایمان است و نمره الف را در آن پیوسته به اخلاص می دهند. 

همای رحمت

تیر و فشنگ.

تعبیری است نزدیک به «رحمت الهی» که برای ترکش به کار می رود و غالباً به تیرو فشنگی گفته می شود که باعث جراحت است و رحمت و مغفرت و شهادت را با خود می آورد. همایی که بر سر و روی دوش هر که نشست، او را به سعادت ابدی می رساند، نه سعادتی که گاه هست و گاه نیست . معنی دیگری است از سبب خیر شدن عدو، و اقبال به زخمی که دوست می زند و از هزار مرهم التیام بخش تر است و لاجرعه نوشیدن جام بلایی که ساقی آن عشق است. 

فیلتر شهادتت مبارک

فیلتر های خراب و تو رفته و غیر قابل استفاده ای که گاز شیمیایی را از خود عبور می دادند و بعضی فیلتر های ساخت خودمان که مرغوبیت کافی نداشتند، بچه ها تا چشمشان به این نوع فیلترها می افتاد، می گفتند: بچه ها فیلتر شهادتتان مبارک! یا به برادری که احیاناً از روی ناچاری از آنها استفاده می کرد می گفتند: برادر شهادتت مبارک.

خاطرات تفحص

همه چیز بود جز پیکر شهید!

یک خاکریز نسبتاً پهن بود که پیدا بود عراقی‌ها آن را سرشکن کرده بودند و ما احتمال دادیم آن را روی بدن‌های مطهر شهدا ریخته باشند. پایین خاکریز پر از آثار بچه‌ها بود؛ قمقمه، سلاح، کوله‌پشتی، بسته‌‌های چای، مواد خوراکی و... اما دیدن مقداری استخوان در پایین خاکریز گمانمان را بیشتر قوی کرد.

شهدا

یک خاکریز نسبتاً پهن بود که پیدا بود عراقی‌ها آن را سرشکن کرده بودند و ما احتمال دادیم آن را روی بدن‌های مطهر شهدا ریخته باشند. پایین خاکریز پر از آثار بچه‌ها بود؛ قمقمه، سلاح، کوله‌پشتی، بسته‌‌های چای، مواد خوراکی و... اما دیدن مقداری استخوان در پایین خاکریز گمانمان را بیشتر قوی کرد.

بیل را به آنجا انتقال دادیم. برادر ناجی، از بچه‌های قدیمی و آچار فرانسه کمیته تفحص، مشغول به کار شد. اما هر بیل که زده می‌شد، با چند انفجار همراه بود، اما غالباً شدید نبود و بچه‌ها تقریباً عادت داشتند. فقط قرار شد بچه‌های کاوشگر اطراف بیل، از کار فاصله بگیرند.

کار ادامه پیدا کرد، . . .

ادامه نوشته