قاصدک
منوی اصلی
مطالب پیشین
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
دانشنامه عاشورا
دانشنامه عاشورا
درباره ما

قال الله تبارک وتعالی:
من طلبنی وجدنی، ومن وجدنی عرفنی،و من عرفنی عشقنی، ومن عشقنی عشقته ومن عشقته قتلته ومن قتلته فانا دیته
قال مولانا امیر المومنین علی (ع): نسال الله منازل الشهدا
مقام معظم رهبری:امروز کار برای شهدا باید در راس امور قرار گیرد.
تمام این دو حدیث گرانبها و فرموده مقام معظم رهبری
حضرت امام خامنه ای روحی فداه کافی است برای اینکه این وبلاگ تشکیل بشه.
عبد من عبید فاطمه الزهرا(سلام الله علیها)،حقیر الشهدا ،موردانه کش آستان بی کران شهدا ، قبرستان نشین عادات سخیف
سعید
http://fakeh.blogfa.com/profile
***********************
چه دعایی کنمت بهتر از این
که کنار پسر فاطمه (س) هنگام اذان
سحر جمعه ای از این ایام
پشت دیوار بقیع
قامتت قد بکشد
به دورکعت صلواتی که نثار حرم و گنبد برپاشده حضرت زهرا (س) بکنی
جستجو
وصیت شهدا
وصیت شهدا
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ
کاربردی


قاصدک
گروه سایبری دیده بان
پایگاه مطالعاتی مجادله
تبیین- دانشجویان بسیجی دانشگاه آزاد اسلامی کرج
من یك یهودی ام . . . !!
'دانشجوی سهمیه
گرا
پایگاه خبری - تحلیلی صفوف آهنین
دريافت کد فيلم از سربازان اسلام
ارسال شده در دوشنبه پنجم مهر 1389 ساعت 12:9 نویسنده : سعید

شهید برونسی و تعهد به کار

قسمت 9 :

سرمازده :

حجت الاسلام محمد رضا رضایی

پنجاه متر زمین داشتم تو کوی طلّاب . سندش مشاع بود، ولی نمی گذاشتند بسازم . علناً می گفتند: باید حق حساب بدی تا کارت راه بیفته.

از یک طرف به این کار راضی نمی شدم ، از طرفی هم خانه را باید حتماً می ساختم ، ولی آنها نمی گذاشتند. سردی هوا و زمستان هم مشکلم را بیشتر می کرد.

شب

بالاخره یک روز تصمیم گرفتم شبانه دور زمین را دیوار بکشم . رفتم پیش اوستا عبدالحسین و جریان را بهش گفتم . گفت : یک بنای دیگه هم می گم بیاد ، خودتم کمک می کنی ان شاء الله یک شبه کلکش رو می کنیم .

فکر نمی کردم به این زودی قبول کند، آن هم تو هوای سرد زمستان.

شب نشده ، مصالح را ردیف کردیم . بعد از نماز مغرب ، با یکی دیگر آمد. سه تایی دست به کار شدیم.

بهتر و محکم تر از همه او کار می کرد. خستگی انگار سرش نمی شد. به طرز کارش آشنا بودم. می دانستم برای معاش زن و بچه اش مثل مجاهد در راه خدا عرق می ریزد و زحمت می کشد . توی گرم ترین روزهای تابستان هم بنایی اش تعطیل نمی شد.

شب از نیمه گذشته بود. من همین طور به اصطلاح ملات درست می کردم و می بردم. بخار سفید نفس هام تند و تند از دهانم می آمد بیرون. انگشت های دست و پام انگار مال خودم نبود. گوش ها و نوک بینی ام هم بدجوری یخ زده بود.

یک بار گرم کار، چشمم افتاد به آن بنای دیگر. به نظرم آمد دارد تلو تلو می خورد. یک هو مثل کنده خشک  درختی که از زمین کنده شود، افتاد زمین! دویدم طرفش. عبدالحسین هم آمد. شاید برای دلداری من ، گفت: چیزی نیست ، از سرما زده شده.

شروع کرد به ماساژ دادن بدنش ، من هم کمکش. چند دقیقه بعد به حال آمد. کم کم نشست روی زمین. وقتی به خودش آمد، بلند شد. ناراحت و عصبی گفت من که دیگه نمی کشم ، خداحافظ !

رفت ؛ پشت سرش را هم نگاه نکرد. نگاه نگرانم را دوختم به صورت عبدالحسین. اگر او هم کار را نیمه تمام ول می کرد، من حسابی توی درد سر می افتادم . لبخندی زد دست گذاشت روی شانه ام . گفت: ناراحت نباش ، به امید خدا خودم کاراون رو هم می کنم... .

هر خانه ای که می ساخت ، انگار برای خودش می ساخت. یعنی اصلاً این براش یک عقیده بود ، عقیده ای که با همه وجود بهش عمل می کرد. کارش کار بود، خانه ای هم که می ساخت ، واقعاً خانه بود. کمتر کارگری باهاش دوام می آورد. همیشه می گفت : نانی که من می خورم باید حلال باشه.

می گفت: روز قیامت ، من باید از صاحبکار طلبکار باشم ، نه او از من. برای همین هم زودتر از همه می آمد سر کار، دیرتر از همه هم می رفت :  حسابی هم از کارگرها کار می کشید.

آن شب تا نزدیک سحر بکوب کار کرد. دیگر رمقی نداشتم . عبدالحسین ولی مثل کسی که سرحال باشد، داشت می خندید .
از خنده اش ،خنده ام گرفت حالا دیگر خیالم راحت شده بود.

آب دهان هُد هُد :

سید کاظم حسینی

سه ، چهار سالی مانده بود به پیروزی انقلاب . آن وقت ها یک مغازه داشتم. عبدالحسین از طریق رفت و آمد به همان جا ، مرا با انقلاب و انقلاب ها آشنا کرده بود. توی خیلی از کارها و برنامه ها دست ما را می گرفت و به قول معروف ، ما هم به فیضی می رسیدیم . یک بار آمد که : امروز می خوام درست و حسابی ازت کار بکشم ، سید.

شهید برونسی

فکر کردم شبیه همان کارهای قبل است. با خنده گفتم : ما که تا حالا پا بودیم ، امروز هم پا هستیم.

لبخندی زد و گفت: مشکل بتونی امروز بند بیاری.

مطمئن گفتم : امتحانش مجانیه.

دست گذاشت رو بدنه ترازو. نیم تنه اش را کمی جلو کشید گفت: پس یک دست لباس کهنه بردار که راه بیفتیم.

پرسیدم: لباس کهنه برای چی؟!

خندید گفت: اگر پا هستی، دیگه چون و چرا نباید بکنی.

کار خودش بنایی بود. حدس زدم مرا هم می خواهد ببرد بنایی. به هر حال زیاد اهمیت ندادم . یک دست لباس کهنه ردیف کردم. در مغازه را بستم و همراهش راه افتادم.

حدسم درست بود؛ کار بنایی تو خانه یکی از علمای معروف ، از همان هایی که با رژیم درگیر بودند و رژیم هم راحتشان نمی گذاشت. آستین ها را زدم بالا و پا به پاش مشغول شدم. به قول خودش زیاد بند نیاوردم. همان اول کار بریدم. ولی به هر جان کندنی که بود، دو، سه ساعتی کشیدم.بعدش یک دفعه سرجام نشستم.خسته وبیحال گفتم :من که دیگه نمی تونم.

خوب می دانست که من اهل بنایی و این طور کارهای سنگین نبوده ام. شاید رو همین حساب زیاد سخت نگرفت. حتی وقتی لباس ها را عوض کردم و می خواستم بزنم بیرون، با خنده و با خوشرویی بدرقه ام کرد.

فردا دوباره آمد سراغم و دوباره گفت: لباس کارت رو بردار که بریم. یک آن ماندم چه بگویم. ولی بعد به شوخی و جدی گفتم : دستم به دامنت ! راستش من بنیه این جور کارها رو ندارم.

خندید گفت: بیا بریم ، امروز زیاد بهت کار سخت نمی دم.

یک ذره هم دوست نداشتم حرفش را رد کنم، ولی از عهده کار هم بر نمی آمدم. دنبال جفت و جور کردن بهانه ای، شروع کردم به خاراندن سرم. گفت: مُس مُس کردن و سرخاروندن فایده ای نداره، برو لباس بردار که بریم.

جدی و محکم حرف می زد. من هم تصمیم گرفتم حرف دلم را رک و راست بگویم. گفتم: آقای برونسی من اگر بیام ، کم کار می کنم؛ این طوری ، هم برای خودم زیاد فایده و اجری نداره ، هم اینکه دست و پای تو رو هم تنگ می کنم.

خنده از لبش رفت. اخم هاش را کشید به هم و برام مثال آن هدهد را زد که آب دهانش را ریخت روی آتش نمرود، همان آتش که با کوهی از هیزم، برای حضرت ابراهیم (علیه السلام) درست کرده بودند. خیلی قشنگ و منطقی ، این موضوع را به انقلاب ربط داد و گفت: تو هم هر چی که بتونی به این علما و روحانیون مبارز خدمت کنی، جا داره.

ساکت شد. من سراپا گوش شده بودم و داشتم مثل همیشه از حرف هاش لذت می بردم. پی حرفش را گرفت و

 گفت : در واقع علما الان دارن به اسلام و به زنده کردن اسلام خدمت می کنن، و خدمت و کار ما برای اون ها، خدمت و کار برای رضای خدا و برای اسلام هست.