تبليغاتX
قاصدک

قاصدک

ادرس قاصدک در میهن بلاگ

سلام به تمامی دوستان خوبم

سلام به تمامی سربازان حضرت امام خامنه ای روحی فداه

به حول و قوه الهی و با کمک چندی از دوستان وبلاگ قاصدک در محیط میهن بلاگ هم فعالیت خودش رو بصورت همزمان با بلاگفا شروع کرده

خوشحال میشم اگر منت بزارید و با نظراتتون من رو مثل همیشه یاری کنید

منتظرتون هستم

مخلص همه یاوران و سربازان حضرت ماه

عبدالزهرا(س)، سعید

آدرس قاصدک در میهن بلاگ    http://www.ghasedak1318.ir/ 

 

قاصدک


+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 9:32  توسط سعید   | 

شهدای آرمیده زیر سقف های گِلی

شهدای آرمیده زیر سقف های گِلی


روی قبرم مثل برادر فتحعلی زاده گِلی باشد زیرا در شهرمان کسانی هستند که نان روزمره خود را نمی توانند پیدا کنند ....


شهید عادل عظیم خانی

زمانی که عکس های هشت سال دفاع مقدس را ورق می زنیم به عکس شهید عادل عظیم خانی می رسیم، شهیدی که از اهالی شهر خوی (استان اذربایجان غربی) و در گلزار شهدای شهر آرامیده است.

شهید عادل عظیم خانی

شهید عادل عظیم خانی، نفر اول از سمت راست

 

شهید عادل عظیم خانی

 شهید عادل عظیم خانی، نفر دوم از سمت راست

 

در وصیتنامه اش آمده است: 

روی قبرم مثل برادر فتحعلی زاده گِلی باشد،  زیرا در شهرمان کسانی هستند که نان روزمره خود را نمی توانند پیدا کنند و در زیر سقفهای گِلی زندگی می کنند...

شهید عادل عظیم خانی

شهید عادل عظیم خانی

 و شهید محمد فتحعلی زاده نیز اینچنین وصیت کرده بود:

سر قبری و سنگ قبر برایم نسازید و قبری بسیار ساده و گلی با یک تکه حلبی کوچک و نباتی بگذارید تا یادتان همیشه باشد که هنوز در حلبی آبادها و روستاهای دور افتاده مان، مادران و خواهران و برادران و پدران مان حسرت غذای روزانه را می کشند.

شهید عادل عظیم خانی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 13:40  توسط سعید   | 

راوی و سربند یا زهرا(س)

خاطرات راوی از سربند یا زهرا(س)

گفت: بچه ها! كدام عملیات به اسم حضرت زهرا داشتیم كه كتف و پهلوی تیر خورده درونش كم بود اگر می خواهید چشم و دلتان درست بشود این شب ها را از دست ندهید.
اینها را گفتم برای اینكه بدانید این افراد به حضرت زهرا وصل بودند....

حاج حسین یکتا

+ صدای هلهله و خوش حالی عراقی ها در میدان جنگ در میان صدای شنی تانك ها، دنیای غریبی را ساخته بود. صورتم هنوز به خاك چسبیده بود و می دانستم صحنه های هولناك تری در پیش دارم. سایه شوم یك عراقی، برای لحظاتی، روی رمل ها مقابل دیدگانم نقش بست.

+ سی ساعت تمام روی پای زخمی و گلوله خورده ایستاده بودیم. هر یك از بچه ها، زخمی از جنگ داشت. برای هركدام، یك دقیقه وقت گذاشته بودیم كه بیاید جلوی آن پنجره كوچك و نفسی تازه كند و ریه های خسته را از اكسیژن پر كند.

صدای هلهله و خوش حالی عراقی ها در میدان جنگ در میان صدای شنی تانك ها، دنیای غریبی را ساخته بود. صورتم هنوز به خاك چسبیده بود و می دانستم صحنه های هولناك تری در پیش دارم. سایه شوم یك عراقی، برای لحظاتی،
روی رمل ها مقابل دیدگانم نقش بست

نوبت به نوبت نفس تازه می كردیم كه نمیریم. عصر بود. همه بی رمق و بی حس شده بودیم. وقت نماز بود و نیایش به درگاه سبحان. عجب غربتی داشت اسیری.نماز مغرب را با حضور قلب، بدون ركوع و سجده و وضو، بدون سجاده و مهر خواندیم. نماز كه ادا شد،مشغول ذكر و نیاز بودیم كه یك مرتبه مثل این كه یك لشكر نیروی بسیجی، روی شانه خاك ریز فریاد یا فاطمه الزهرا(س)، كشیده باشند، اردوگاه لرزید و شب را شكست.  به حدی بلند و با صلابت بود كه تن ما هم به لرزه افتاد، چه برسد به عراقی ها كه غافل گیر شدند. دشمن به شدت از عملیات معنوی بچه ها هراس داشت.

سربازان عراقی به داخل قلعه حمله كردند و نعره كشان با قنداق تفنگ به نرده ها می كوبیدند.

اما مگر بسیجی ها ساكت می شدند؟

صداها در هم آمیخت و بچه ها دو، سه ساعت یك صدا فریاد یا زهرا(س) سر دادند.

هول و هراس افتاده بود توی دل عراقی ها. فرمانده عراقی نعره می كشید و سرباز ها وحشت زده و هراسان از این سو به آن سو می دویدند.

نیمه های شب بود كه عراقی ها تسلیم شدند. بچه ها گفتند تا زندانی ها را آزاد نكنید،
ما آرام نمی شویم.

فریاد غریبانه یا زهرا(س) كار خودش را كرد و صبح خیلی زود، آزاد شدیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:6  توسط سعید   | 

اخرین لحظه شهید وزوایی

آخرین لحظه زندگی شهید وزوایی 

محسن تمام قد بر روی جاده‌ای که نیروها بدون جان‌پناه می‌جنگیدند، ایستاده بود و فریاد می‌زد، طوری که دیگر صدایش گرفته بود؛ او تمام گردان‌های تحت امر محور عملیاتی محرم را از طریق بی‌سیم فرماندهی، مخاطب قرارداد و با لحنی مصمم و جدی گفت «به کلیه واحدها، به کلیه واحدها! همه سریع به جلو پیشروی کنید... الله‌اکبر!».

آخرین لحظه زندگی شهید وزوایی

شهید «محسن وزوایی» که کوه‌های بازی‌دراز، بازی‌خورده اراده آهنین‌اش بودند، دانشجوی رشته شیمی دانشگاه صنعتی شریف بود و شناخت کاملی از مکتب اسلام داشت. این اسطوره جوان سرانجام پس از شرکت در عملیات‌های متعدد، در عملیات «الی بیت‌المقدس» هنگام هدایت نیروهای تحت امرش بر اثر اصابت گلوله و ترکش به شهادت رسید. متن زیر روایتی است از آخرین لحظات زندگی زمینی این مرد آسمانی:

ـ مسعودی جان دقیق توجه کن... شما باید نیروهایت بلافاصله بروند در سمت چپ جاده مستقر بشوند، حتی یک نیرو هم نباید سمت راست جاده باشد. خودت که می‌دانی سمت راست هیچ حافظ و مانعی برای نیروها وجود ندارد. شنیدی چی گفتم؟

مقارن ساعت ده صبح در پی پیشروی دلهره‌آفرین حدود یکصد و دوازده دستگاه تانک لشکر 3 زرهی دشمن از سمت جنوب ایستگاه گرمدشت به سوی مواضع گردان‌های مقداد و میثم، محسن وزوایی شخصاً هدایت عملیاتی این دو گردان را بر روی جاده اهواز ـ خرمشهر به عهده گرفت.

محسن تمام گردان‌های تحت امر محور عملیاتی محرم را از طریق بی‌سیم فرماندهی محور، مخاطب قرارداد و با لحنی مصمم و جدی گفت «به کلیه واحدها، به کلیه واحدها! همه سریع به جلو پیشروی کنید... الله‌اکبر!».

با شدت گرفتن آتش دشمن، زمین غرب کارون به لرزه درآمد و آتش منظم بیش از ده‌ها عراده توپ، صدها تانک مدرن و سایر سلاح‌های منحنی‌زن دشمن روی منطقه درگیری به صورت متراکم اجرا می‌شد. هلی‌ کوپتر‌های توپدار ساخت روسیه و فرانسوی یگان هوانیروز سپاه سوم دشمن هم از آسمان خود را بر فراز مواضع رزمندگان سبک اسلحه ایرانی رسانده و به شدت آنان را زیر آتش گرفته بودند. در این لحظه نیروهای گردان میثم تمار به فرماندهی «عباس شعف» همرزم دیرینه محسن خود را به نزدیکی محل استقرار او رسانده بودند.

تاریخ تولدش 8 مرداد ماه 1339 در تهران و شهادت دهم اردیبهشت 1361 با مسئولیت قائم مقام تیپ محمدرسول‌الله(ص) در عملیات «الی بیت‌المقدس» است و امروز آرام گرفته در قطعه 26 بهشت زهرا(س).

محسن تمام قد ایستاده بر روی جاده بر سر نیروهایی که بدون کمترین سنگر و جان‌پناهی هنوز در غرب جاده می‌جنگیدند فریاد می‌زد، طوری که دیگر صدایش هم گرفته بود. او برآشفته می‌گفت «برادرها بیایید پشت جاده لااقل از روبه‌رو کمتر اذیت می‌شید» عباس شعف خود را به محسن رسانده، او را در آغوش کشید. آن دو لحظاتی در آن جهنم آتش و دود در آغوش هم آرام گرفتند. هنوز چند قدمی از هم جدا نشده بودند که ناگهان انفجار مهیبی در نزدیکی محسن رخ داد و بعد...

هنگامی که عباس بالای سرمحسن رسید، او را دید که به همراه معاون دومش حسین تقوی‌منش و بی‌سیم‌چی‌شان به خاک شهادت غلطیده‌اند؛ سپس با ملایمت چفیه سیاه‌رنگ دور گردن محسن را باز کرد و با همان، صورت خاک‌آلود دوست و برادر شهیدش را پوشاند، گوشی بی‌سیم را به دست گرفت.

ـ احمد، احمد، شعف

متوسلیان: شعف، احمد بگوشم

ـ حاج آقا، خوب گوش کن؛ آتیش سنگین؛ محرم بی‌علمدار شد؛ آقا محسن... آقا محسن...

شعف دیگر نای صحبت کردن نداشت و احمد متوسلیان آنچه را که می‌بایست بشنود، شنیده .

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:17  توسط سعید   | 

بابا محمد خراسانی ها

 بابا محمد جبهه‌ها

یكدفعه به شوخی گفت: نگاه كن خانم، شما اصلاً قدر من را نمی دانی، ببین كردها، می گویند هر كس سرپاسداری را برای ما بیاورد این قدر جایزه می دهیم، آن وقت شما از ما گله می كنی كه كجا بودی؟ چرا می روی و ما را تنها می گذاری...

سردار بابامحمد رستمی‌رهورد

سردار بابامحمد رستمی‌رهورد

تاریخ و محل تولد:  9/11/1325- مشهد 

تاریخ و محل شهادت: 17/10/1359- سبزوار

گلزار:  حرم مطهر امام رضا (ع)‌

  بابا محمد رستمی رهورد در سال 25 در روستای رهورد (قوچان) متولد شد، هنوز به مدرسه نرفته بود که غم از دست دادن مادر را تجربه کرد. نوجوان بود که به پدرش در کشاورزی کمک می کرد، درس می خواند و به ورزش کشتی چوخه علاقه نشان می داد.

در همین ایام بود که پدرش تصمیم گرفت به مشهد مهاجرت کند . پس از چندی پدرش نیز از دنیا رفت.

خودش بود و خودش و خدایی که همیشه او را در کنار خود احساس می کرد .همان طور که پدرش می گفت :اگر من هم نباشم ،خدا همیشه با توست و مواظبت است .

بعد از پدر ،بیش از پیش کار می کرد.کشتی چوخه هم بهترین سر گرمی اش بود .جدی تر آن را دنبال می کرد .فن می زد و فن می خورد .جثه ی تو پرش هنوز او را حریفی قدر نشان می داد .در این سالها به سربازی رفت .پس از بازگشت ،دیگر برای خودش جوانی از آب و گل در آمده بود .جوانی که هم جسمی قوی داشت و هم روحی بلند نظر و محکم و با ایمان .با این سرمایه شخصی وارد فعالیتهای اجتماعی شد .

برای نماز به مسجد امام حسین (ع) می رفت .آن جا به خادمی نیاز داشتند .خادمی آن مسجد را پذیرفت و به نمازگزاران خدمت می کرد .از طرف دیگر ،درد یتیمی و نداری را از نزدیک لمس کرده بود و با آن آشنا بود .برای همین تلاش کرد در حد امکان به محرومین و نیازمندان کمک و قدری از مشکلات آن ها کم کند .

حاج بابا محمد رستمى جزء اولین افرادى بود كه بعد از فرار نیروهاى امریكائى وارد طبس شد. او در راس یك عده براى شناسایى منطقه و اطلاع از اوضاع به آنجا رفت. موقعى كه برگشته بود غنائمى نیز همراه خود آورده بود از جمله یك كالیبر 50

کار در هیئت های عزاداری و جنب و جوشی که از خود نشان می داد ،کم کم او را به مرکزیتی در این زمینه تبدیل کرد و شد یک هیات گردان فعال .مجموعه ی این فعالیت ها او را با افراد مذهبی و انقلابی آشنا کرد ؛به گونه ای که از افراد موثر و قابل اعتماد انقلابیون شد.
در همین سالها ازدواج کرد و صاحب فرزند شد .پسری که نامش را «حسن» گذاشت .با شروع انقلاب در خانه بند نبود .هر روز تظاهرات ،هر روز پای سخنرانی و هر روز پخش اعلامیه و نوارهای امام . او پلی بود میان بزرگان انقلاب و مردم کوچه و بازار .

در همین زمان ها بود که به خاطر شخصیت پر هیبت و روحیه ی پدرانه ای که داشت ،از طرف بعضی از دوستان نزدیکش ،به رسم خراسانی ها «بابا» نامیده شد .بعد ها دیگر این لقب از اسم او جدا نشد .او برای همه ی کسانی که او را می شناختند ،
بابا محمد یا بابا رستمی بود .
بعدها سپاه پاسداران انقلاب اسلامی تشکیل شد و محمد از پایه گذاران این نیرو در استان «خراسان» بود.

به عنوان فرمانده عملیات سپاه مشهد در آرام سازی جریان های گنبد و کردستان حضور داشت و با آغاز حمله عراق به کردستان مدتی با شهید چمران همرزم بود و بعد هم پا در دوران دفاع مقدس گذاشت.

آن روز ها محمد حال و هوای دیگری داشت .از یک سو از موفقیت های نیروهای خودی خوشحال بود و از سوی دیگر خود را برای سفر ابدی آماده می کرد .
او شهادت بسیاری از نیروهایش را دیده و پیوستن به آنها آرزویش بود .اما گویی خود را کشته ی میدان جنگ نمی دید .انگار به او الهام شده بود که شهادتش رنگ دیگری خواهد داشت .عاقبت نیز این پیش بینی او به واقعیت پیوست و در 18 دی 1359 یعنی حدود چهار ماه و نیم پس از شروع جنگ تحمیلی ،به دیدار حق رفت .او به هنگام ماموریت ،در یک تصادف در جاده ی سبزوار به شهادت رسید .مزار این یار با وفای امام در جایی است که همیشه آرزویش را داشت .حرم علی بن موسی الرضا (ع) .

او پلی بود میان بزرگان انقلاب و مردم کوچه و بازار .در همین زمان ها بود که به خاطر شخصیت پر هیبت و روحیه ی پدرانه ای که داشت ،از طرف بعضی از دوستان نزدیکش ،به رسم خراسانی ها «بابا» نامیده شد

5 خاطره از بابا رستمی :

-         روز بعد از اینكه بابا رستمی به جبهه رفت ساعت 9 - 10 صبح بود كه درب خانه به صدا در آمد رفتم درب را باز كردم ، دیدم دو نفر از برادران سپاه خراسان با حالتی نگران ایستاده اند ، گفتند: منزل آقای رستمی همین جا است گفتم : بله ، بفرمائید ، چه كاردارید؟ این دو برادر به هم نگاه می كردند ، مثل اینكه می خواستند چیزی را بگویند . گفتند: چیزی نیست ، برای احوال پرسی آمده بودیم ، گفتم : نه ، شما برای احوال پرسی نیامده اید ، راستش را بگویید چه شده است ؟ گفتند: راستش آقای رستمی مقداری زخمی شده اند و رفته اند كه ایشان را با هلی كوپتر بیاورند و در مشهد بستری كنند ، یكدفعه دیدم اشكهای این دو برادر جاری شد و دست و پایشان می لرزد ، گفتم: شما را به خدا سوگند می دهم بگویید چه شده است . در این فاصله تعدادی از زنان و مردان همسایه جمع شده بودند ، من خودم را برای شنیدن خبر شهادت همسرم آماده كرده بودم ، به همسایه ها گفتم : شما ببینید این برادرها چه می گویند ، این دو برادر به همسایه ها گفته بودند كه آقای رستمی شهید شده است.(همسر شهید)

-         یكدفعه به شوخی گفت: نگاه كن خانم، شما اصلاً قدر من را نمی دانی، برای من ارزش قائل نیستی، ببین بازهم زنده باد كردها، می گویند هر كس سرپاسداری را برای ما بیاورد این قدر جایزه می دهیم، برای سر ما جایزه تعیین كرده اند، ما این قدر ارزش پیدا كرده ایم، آن وقت شما از ما گله می كنی كه كجا بودی؟ چرا می روی و ما را تنها می گذاری. (همسر شهید)

-         حدود 40 روز بود كه در كردستان محاصره شده بودیم شب متوجه شدم كه شهید رستمی نیست. دنبال او گشتم، وقتی پیدایش كردم دیدم جدای از بچه ها خلوت كرده و نماز شب می خواند.  (محمد تقی لوخی  )

حدود چهار ماه و نیم پس از شروع جنگ تحمیلی ،به دیدار حق رفت .او به هنگام ماموریت ،در یک تصادف در جاده ی سبزوار به شهادت رسید .مزار این یار با وفای امام در جایی است که همیشه آرزویش را داشت .حرم علی بن موسی الرضا (ع)

-         حاج بابا محمد رستمى جزء اولین افرادى بود كه بعد از فرار نیروهاى امریكائى وارد طبس شد. او در راس یك عده براى شناسایى منطقه و اطلاع از اوضاع به آنجا رفت. موقعى كه برگشته بود غنائمى نیز همراه خود آورده بود از جمله یك كالیبر 50 بود كه براى اولین مرتبه این سلاح وارد سپاه شد و قبل از آن سپاه از این سلاح نداشت.(حسن متقی)

-         روزی من از بابا رستمی سؤال كردم شما چرا خسته نمی شوی؟ ایشان به من گفت: می دانی علتش چیست كه خسته نمی شوم؟ گفتم: نمی دانم.

ایشان گفت:‌من هر موقع كه خسته ام یا زیارت عاشورا می خوانم یا نماز و از خداوند مدد می گیرم. از خداوند توانایی، صبر و شكیبایی طلب می كنم و خداوند هم به من می دهد.( عباس نعلبندیان صالح)

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 21:1  توسط سعید   | 

خاطراتی از یک جامانده

رزمنده‌ها شاگردتنبل‌ کلاس نبودند

روایت یک بازمانده‌ از قافله شهدا

هنوز نوجوان بودم که شهادت برادر در آغوش برادر، فریاد ضعیف مهرداد را که تداعی کننده روز عاشورا بود، درک کردم؛ او رفت و من جاماندم تا بگویم نوجوانان ما می‌دانستند از کجا آمده‌اند و با چه نردبانی به خدا می‌رسند

عهدنامه‌ای که در دست داشت، بوی عطر می‌داد، عطر شهادت؛ عطر شهادت 29 نفر از امضاکنندگانش که عهدنامه ازلی و ابدی خود با خدای خویش را  نوشتند و امضا کردند. او برگزیده جشنواره خاطره‌نویسی دفاع مقدس بود که در سالن برگزاری جشنواره با وی آشنا شدیم. گفت‌وگوی صمیمانه‌ای باهم داشتیم.

رزمنده‌ها شاگردتنبل‌ کلاس نبودند

 توضیح عکس  : عهدنامه‌ای که 29 نفر از امضاکنندگانش به شهادت رسیدند

از بی‌بصیرتان شنیده می‌شد که می‌گفتند «نوجوانان ایرانی بر مبنای احساس وارد جنگ شدند»؛ برایم سؤال بود که او در 13 سالگی چگونه تکلیف خود را دانسته و به جبهه اعزام شد. این موضوعی بود که ما را به گفت‌وگو با «اسماعیل زمانی» نشاند، نوجوانی است که جریان حضورش در جبهه را برایمان روایت می‌کند.

 زمانی که شهر را به شهرداران سپردیم

بعد از پیروزی انقلاب دوستان‌مان در انجمن اسلامی مدرسه، به بالا رفتن سطح آگاهی و بصیرت ما کمک می‌کردند؛ آنها می‌خواستند به دنبال ترویج حقانیت در جامعه باشیم. تلاطم‌ و طوفان‌های زیادی وزش می‌کرد و از جایی که اختلافات بر سر قدرت در داخل و حمله استکبار جهانی به ایران را مشاهده می‌کردیم، شهر را به شهرداران سپردیم و رفتن به جبهه را انتخاب کردیم.

حتی در جریانات سیاسی در کشور به خصوص در جریان انتخابات بنی‌صدر و مخالفت وی با شهید بهشتی، در آن دوران که در حال تحصیل بودیم، گاهی از طرفداران بنی‌صدر کتک می‌خوردم؛ آنها جلوی ما را می‌گرفتند و می‌گفتند «چرا برای شهید بهشتی تبلیغ می‌کنید؟»

از سویی دیگر می‌دیدیم کشورهای عربی، اروپایی و آمریکا می‌خواستند از پیشروی جمهوری اسلامی جلوگیری کنند ما نیز با هدف حفظ و صدور آن به جبهه رفتیم. آن روزها هم شاهد فتنه‌های بزرگی در داخل کشور بودیم و آن اختلافات منجر به ترورها و غائله‌های درونی در آمل، ترکمن، کردستان و خوزستان شده بود و چون به ما ظلم شد بنا به دستور قرآن وارد عرصه دفاع شدیم.

به خاطر طرفداری از شهید بهشتی در مدرسه کتک می‌خوردیم

حتی در جریانات سیاسی در کشور به خصوص در جریان انتخابات بنی‌صدر و مخالفت وی با شهید بهشتی، در آن دوران که در حال تحصیل بودیم، گاهی از طرفداران بنی‌صدر کتک می‌خوردم؛ آنها جلوی ما را می‌گرفتند و می‌گفتند «چرا برای شهید بهشتی تبلیغ می‌کنید؟»

رزمنده‌ها شاگردتنبل‌ کلاس نبودند

توضیح عکس: مهرداد و اسماعیل زمانی

 ما رزمنده‌های نوجوان، شاگرد تنبل کلاس نبودیم

فضای دوران دفاع مقدس، فضایی تأثیرگذار در همه زمینه‌ها بود. در آن دوران و حتی امروزه از برخی شنیده می‌شد که می‌گفتند «بچه‌ها بر مبنای احساس در جبهه حضور پیدا می‌کردند»؛ در آن زمان به این شکل امروزی با واژه به کارگیری عقل در تصمیم‌گیری آشنا نبودیم. ما شاگرد تنبل هم نبودیم که به بهانه فرار کردن از درس و مشق به جبهه برویم بلکه احساس تکلیف و وظیفه ما را به جبهه کشاند.

شهید زین‌الدین به ما گفت «4 نفر شما به ‌اندازه یک اسلحه کلاشینکف نمی‌شوید»

شهید قاسمی، شهید مجید مرادی‌حقیقی، برادر شهیدم مهرداد و من، چهار دوستی بودیم که تصمیم گرفتیم به هر نحو ممکن به جبهه برویم. اما هیچ کس حاضر نمی‌شد ما را که در آن موقع  12 ـ 13 ساله بودیم به منطقه اعزام کند. یادم می‌‌‌‌آید همان اوایل آغاز جنگ به یک پادگان آموزشی رفتیم و هر چه گریه و خواهش کردیم، ما را به داخل راه ندادند. از طرف دیگر برادر بزرگ‌ترمان «بهمن» که از آغاز جنگ در جبهه حضور داشت و با تعریفاتی که از منطقه می‌‌‌‌کرد بر آتش اشتیاق من و مهرداد می‌‌‌‌افزود.

این روند ادامه داشت تا اینکه اواخر سال 62 ما را به قم نزد برخی علما بردند تا با صحبت‌های ایشان دست از اصرار برداریم، اما از قم فرار کردیم و به سمت بروجرد رفتیم. بین راه ما را به مقر لشکر قم برگرداندند و آنجا برای نخستین بار شهید زین‌الدین را دیدم.

و آنجا برای نخستین بار شهید زین‌الدین را دیدم. وقتی ایشان از نیت ما خبردار شد، خندید و گفت «4 نفر شما به ‌اندازه یک اسلحه کلاشینکف نمی‌شوید، چطور می‌‌‌‌خواهید به جبهه بروید؟» پاسخ ما هم مثل همیشه اتخاذ استراتژی گریه بود و بالاخره 18 آبان 1363 در پادگان امام حسین (ع) به عنوان بسیجی آماده اعزام به جبهه شدیم

وقتی ایشان از نیت ما خبردار شد، خندید و گفت «4 نفر شما به ‌اندازه یک اسلحه کلاشینکف نمی‌شوید، چطور می‌‌‌‌خواهید به جبهه بروید؟» پاسخ ما هم مثل همیشه اتخاذ استراتژی گریه بود و بالاخره 18 آبان 1363 در پادگان امام حسین (ع) به عنوان بسیجی آماده اعزام به جبهه شدیم؛ پدرم و برادر بزرگترم در عملیات‌های متعددی شرکت داشتند و مادرم نیز با اعزام به جبهه مخالفت نداشت.

زمانی که عاشورا در بوارین تکرار شد

سال 64 که از راه ‌‌‌‌رسید، ما 4 رزمنده نوجوان را که در جبهه به «چهار جهانگرد کوتوله» معروف بودیم، به عنوان نیروهای رزمی پذیرفتند. در فراخوان عملیات «والفجر 8» با گذراندن یک دوره آموزشی غواصی، جزو نیروهای آبی ـ خاکی وارد عملیات ‌‌‌‌شدیم. در این عملیات رزمنده‌های زیادی به شهادت رسیدند که دو نفر از این شهدا رفقای من و مهرداد یعنی شهیدان مرادی‌حقیقی و قاسمی بودند. در «والفجر 8» برادرم «بهمن» هم حضور داشت که من و او هر دو زخمی شدیم و تنها مهرداد سالم از مهلکه خارج شد.

رزمنده‌ها شاگردتنبل‌ کلاس نبودند

 توضیح عکس  : شهید مهرداد زمانی و دست‌نوشته‌ای که به خونش آغشته شد

 با آغاز سال 65 دوباره من و مهرداد عازم منطقه شدیم؛ در عملیات «کربلای یک» و آزاد‌سازی مهران، مهرداد زخمی ‌‌‌شد و به سرعت بهبودی خود را باز ‌‌‌‌یافت یا خودش را وادار به خوب شدن ‌‌‌کرد تا «کربلای 5» را از دست ندهد. شب وداع و روضه‌خوانی فرا رسید؛ مهرداد با صدای زیبایش روضه وداع خواند و او هم مثل خیلی‌های دیگر، پارچه یادگاری مرا امضا کرد. در کربلای ایران سودای سرخ مهرداد و شهدای گردان امام سجاد(ع) با خدای خودشان، آغاز شد و شب بیست و یکم دی ماه بود که مهرداد در آغوشم به شهادت رسید.

شب وداع و روضه‌خوانی فرا رسید؛ مهرداد با صدای زیبایش روضه وداع خواند و او هم مثل خیلی‌های دیگر، پارچه یادگاری مرا امضا کرد. در کربلای ایران سودای سرخ مهرداد و شهدای گردان امام سجاد(ع) با خدای خودشان، آغاز شد و شب بیست و یکم دی ماه بود که مهرداد در آغوشم به شهادت رسید

نوجوانان ایرانی می‌دانستند از کجا آمده‌اند و با چه نردبانی به خدا می‌رسند

هنوز نوجوان بودم که شهادت برادر در آغوش برادر، فریاد ضعیف مهرداد را که تداعی کننده روز عاشورا بود، درک کردم؛ روی خاک سرد جزیره بوارین، عملیات «کربلای 5». برادری که فاصله کم سنی ما و انس و الفت بین ما تبدیل به علاقه‌ای مافوق محبت برادرانه شده بود، رفت و من جاماندم تا بگویم نوجوانان ایرانی می‌دانستند از کجا آمده‌اند و با چه نردبانی به خدا می‌رسند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 22:0  توسط سعید   | 

نشانی از بی نشان ها

دوست دارم شهید گمنام باشم

خدایا دوست دارم که گمنام باشم. روحم از شدت درد می سوزد، قلبم می جوشد، احساسم شعله می کشد و بند بند وجودم از شدت درد صیحه می کشد. خدایا مرا در بستر مرگ آسایش بخش. خدایا دلشکسته ام و احساس می کنم که این دنیا دیگر جای من نیست...

سردار شهید جمشید نائیجیان

تقویم دهم شهریور سال 1346 را نشان می داد که فرزندی از خانواده ای مذهبی و کشاورز پا به عرصه هستی نهاد و نامش را جمشید نامیدند. جمشید نائجیان پس از دوره راهنمایی با لبیک به ندای ولی زمان به کربلای ایران رهسپار شد و در 15 اردیبهشت سال 62 لباس مقدس سپاه پاسداران را برتن کرد. در عملیات بیت المقدس حضور فعالی داشت. در هویزه، 3 روز در محاصره کامل دشمن بودند که به خاطر نداشتن غذا 3 روز با خوردن علف های منطقه خود را زنده نگه داشتند تا سرانجام از این محاصره نجات پیدا کردند.

سردار جمشید نائیجیان در عملیات رمضان، محرم، کربلای4 و کربلای 5 نیز شرکت فعالانه و تاثیرگذاری داشت. قبل از عملیات والفجر10 مجروح شد و در بیمارستان شیراز بستری شد. اما بعد از بهبودی نسبی برای حضور در عملیات والفجر10 در منطقه حلبچه به میدان نبرد شتافت. بعد از این عملیات بود که سرانجام بعد از چند سال توانست چند روزی به آمل نزد خانواده اش برود.

رحمت الله نائیجیان پدر بزرگوار سردار جمشید نائیجیان تعریف می کند:

وقتی بعد از عملیات والفجر10، فرزندم بعد از مدت‌ها به خانه آمد، روزی به حمام رفته بود که وقتی رفتم تا پشت جوان برومندم را لیف و کیسه بکشم از پشت فرزندم چندین ترکش بیرون آوردم که خودش می گفت از آثار عملیات کربلای5 بود. وقتی به گریه افتادم پسرم دلداری ام داد و گفت بهتر است از حمام بیرون برویم. وقتی مادر جمشید گریه های مرا دید، وی برای اینکه مادرش متوجه نشود ترکش ها را به داخل چاه ریخت.

در هویزه، 3 روز در محاصره کامل دشمن بودند که به خاطر نداشتن غذا 3 روز با خوردن علف های منطقه خود را زنده نگه داشتند تا سرانجام از این محاصره نجات پیدا کردند

و سرانجام، سردار جمشید نائیجیان پس از سال‌ها رزمندگی و بارها مجروحیت در راه دفاع از آرمان‌های ایران اسلامی، در 28 فروردین سال 1367 در منطقه عملیاتی فاو مفقودالاثر شد که سال‌ها بعد چند تکه استخوان و پلاکش را به زادگاهش آوردند و بر دستان مردم قدرشناس آمل تشییع باشکوهی شد.

فرازهایی از نامه ی پاسدار سرافراز اسلام؛ سردار شهید جمشید نائیجیان به خانواده اش 2 روز قبل از شهادتش :

با درود و سلام به پیشگاه یگانه منجی عالم بشریت آقا امام زمان (عج) و نائب بر حقش امام امت، با درود و سلام بر رزمندگان اسلام و درود و سلام به روان پاک شهدای گرانقدر

خدمت پدر بزرگوار و مادر مهربان و خانواده عزیزم! سلام علیکم

سردار شهید جمشید نائیجیان

چند روزیست که می خواستم برای شما نامه بنویسم تا اینکه امشب از روی دلتنگی دستی بر قلم و کاغذ بردم تا با شما سخن بگویم و کمی از این دارفانی و زودگذر با شما درد و دل نمایم.

دلم خیلی برای تان تنگ شده و هوای وطن نموده و آرزوی دیدارتان را در دل دارم ولی چه کنم که اسلام در خطر است. مادر و پدر عزیزم! شما برایم مانند دو چشمانم هستید ولی اسلام و امام به منزله ی قلبم هستند. این را بدانید که انسان بدون چشم می‌تواند زندگی کند اما بدون قلب هرگز. باید خون داد تا در دنیا و آخرت رستگار و سعادتمند شد.

الان آرزوی تمام خانواده های معظم شهدا و اسرا و مفقودین این است که راه کربلا باز شود، آرزوی شما هم هست اما مصطفی(دوست شهیدش) و امثال او و من و دیگر رزمندگان باید دست و پا و خون بدهیم تا شماهایی که آرزوی کربلا را دارید به زیارت امام حسین(ع) بروید. اگر مرا از دست داده اید در عوض آخرت را بدست آورده اید. می‌دانم آرزوهایی برایم در دل دارید و می خواهید دامادی مرا ببینید و لباس دامادی بر تنم کنید اما این را بدانید که تمامی مادران شهدا دوست داشتند جوانان خود را داماد کنند.

خواهرم از تو می خواهم که مانند زینب(س) باشی اگر می‌خواهی عاقبت بخیر باشی. این را بدان که شخصیت انسان به لباسهای رنگارنگ پوشیدن یا به آرایش کردن ظاهری نیست بلکه شخصیت انسان به این است که در برابر خدای خود تسلیم باشد

سردار شهید جمشید نائیجیان

خواهرم از تو می خواهم که مانند زینب(س) باشی اگر می‌خواهی عاقبت بخیر باشی. این را بدان که شخصیت انسان به لباسهای رنگارنگ پوشیدن یا به آرایش کردن ظاهری نیست بلکه شخصیت انسان به این است که در برابر خدای خود تسلیم باشد. همیشه خضوع و خشوع داشته باشد. حضرت فاطمه(س) لباس‌های وصله دار می پوشید. حالا نمی گویم لباس‌های وصله دار بپوشید ولی با پوشیدن لباس‌های رنگارنگ و فاخر از بندگی خدا خارج نشوید.

خدایا دوست دارم که گمنام باشم. روحم از شدت درد می سوزد، قلبم می جوشد، احساسم شعله می کشد و بند بند وجودم از شدت درد صیحه می کشد. خدایا مرا در بستر مرگ آسایش بخش. خدایا دلشکسته ام و احساس می کنم که این دنیا دیگر جای من نیست. با همه وداع می کنم و می خواهم تنها با خدای خویش تنها باشم.. الهی به سویت می آیم مرا در جوار رحمت خویش سکنی ده.

 خواهم که در این کوه غم آرام بگیرم       

گمنام سفر کرده و گمنام بمیرم

 عمریست که مرا مونس جان نام حسین است  

دل خواست که در سایه ی این نام بمیرم

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 21:43  توسط سعید   | 

شوخ طبعی ها

ارتفاعی به نام پسِ كله ی جبار

جبّار از آن موجودات عجیب روزگار بود. با آن قد دراز و بدن لاغر و سر و وضع ژولیده، اگر می‏دیدیش چه فكرها كه درباره‏اش نمی‏كردی. اما انصافاً در جنگیدن رو دست نداشت. شجاع و دلیر و بی‏كلّه! اما مشكل اصلی واقعاً كلّه‏اش بود!

داشتیم برای حمله آماده می‏شدیم. هر كس به كاری مشغول بود. یكی وصیتنامه می‏نوشت. دیگری وسایلش را آماده می‏كرد و آن یكی وضو گرفته و به لباس و صورتش عطر می‏زد. فرمانده نگاهی به جبّار كرد و گفت: آقا جبّار شب حمله‏اس‏ها!

ارتفاعی به نام پسِ كله ی جبار

جبّار خمیازه كشید و گفت: می‏دانم.

ـ نمی‏خواهی یك دست به سر و صورتت بكشی؟

ـ مگر سر و كله‏ام چشه؟

علی خنده‏كنان گفت: منظور فرمانده، موهای نازنین كلّه مبارك شماست!

جبّار با اخم به علی نگاه كرد و گفت: سرت به كار خودت باشد. صلاح مملكت خویش خسروان دانند!

دیگر نه فرمانده و نه كس دیگر حرفی زد. این جبّار از آن موجودات عجیب روزگار بود. با آن قد دراز و بدن لاغر و سر و وضع ژولیده، اگر می‏دیدیش چه فكرها كه درباره‏اش نمی‏كردی. اما انصافاً در جنگیدن رو دست نداشت. شجاع و دلیر و بی‏كلّه!

اما مشكل اصلی واقعاً كلّه‏اش بود! همیشه خدا موهایش ژولیده و پس كلّه‏اش موها شاخ شده بود! بی‏انصاف نمی‏كرد یك شانه به آن موهایش بكشد كه یك دسته‏اش به طرف شرق و دسته  دیگر به سمت غرب بود. به حرف هیچ ‌كس هم تره خرد نمی‏كرد.

عملیات شروع شد و ما به قلب دشمن زدیم و از ارتفاعات حاج عمران بالا كشیدیم. آفتاب در حال طلوع بود كه یكی از ارتفاعات صعب‏العبور را فتح كردیم. همان بالا از خستگی نفس نفس می‏زدیم كه بی‏سیم‏چی دوید طرف فرمانده و گفت: فرماندهی تماس گرفته، می‏پرسند روی كدام ارتفاع هستید؟

فرمانده كمی سرش را خاراند و گفت: واللّه روی نقشه هیچ اسمی از این ارتفاع ندیدم.

علی خنده‏كنان گفت: می‏گویم اسمش را بگذارید «پسِ كلّه جبّار!» آخه می‏بینید كه، دامنه‏اش همه‏ شاخ شاخه. مثل پسِ كلّه آقا جبّار.

جبّار آن طرف‌ تر بود و چیزی نمی‏شنید.

چند ساعت بعد یكی از بچه‏ها رادیواش را روشن كرد. صدای مارش عملیات بلند شد. بعد گوینده با هیجان گفت: شنوندگان عزیز توجه فرمایید! توجه فرمایید! رزمندگان دلیر ما دیشب پس از یورش به دشمن بعثی در ارتفاعات حاج عمران در غرب كشور توانستند ارتفاعات مهم و سوق‏الجیشی پسِ كلّه جبّار و... را آزاد كنند.

جبّار یكهو از جا جست. بچه‏ها از شدّت خنده روی زمین ریسه رفتند. جبّار با عصبانیت فریاد زد: كدام بی‏معرفت اسم اینجا را گذاشته پسِ كلّه جبّار؟

شنوندگان عزیز توجه فرمایید! توجه فرمایید! رزمندگان دلیر ما دیشب پس از یورش به دشمن بعثی در ارتفاعات حاج عمران در غرب كشور توانستند ارتفاعات مهم و سوق‏الجیشی پسِ كلّه جبّار و... را آزاد كنند.

اما هیچ كس جوابش را نداد. روی ارتفاع پسِ كلّه جبّار می‏خندیدیم و جبّار حرص می‏خورد.

آن ارتفاع به همان اسم معروف شد. اگر الان به نقشه دقیق آن منطقه نگاه كنید، یك ارتفاع را می‏بینید كه اسمش است: پسِ كلّه جبّار!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 21:11  توسط سعید   | 

خاطرات تفحص

4 خاطره از تفحص شهدا

در یگان ما عده اى هستند که کارشناس آب و مسائل کشاورزى اند. یک روز رفتم پهلویشان و گفتم: «اگر آبى داخل قمقمه دوازده سال زیر خال بماند چه مى شود؟» خیلى عادى گفتند: «خب معلومه، خواه ناخواه تبدیل به لجن مى شود که آن هم به دلیل شرایط زیر خاک و زمان زیاد است...» بعد به هر کدام جرعه اى از آن آب داخل لیوان ریختم دادم و
گفتم بخورید

  تفحص شهدا

کنار جنازه عراقى

چند روزى بود که «بهزاد گیجلو» سرباز تفحص، پاپیچ شده بود که: «من خواب دیدم کنار آن جنازه عراقى که چند روز پیش پیدا کردم، چند شهید افتاده...»

دو - سه روز پیش از آن، در اطراف ارتفاع 146 یک جنازه پیدا کردیم که لباس کماندویى سبز عراقى به تن داشت. پلاک هم داشت که نشان مى داد عراقى است. ظاهراً بهزاد خواب دیده بود که کسى به او مى گفت در سمت راست آن اسکلت عراقى چند شهید دفن شده اند.

آن شب گیجلو ماند پهلوى بچه هاى نیروى انتظامى و ما برگشتیم مقر. فردا صبح که برگشتیم، در کمال تعجب دیدیم درست سمت راست همان جنازه عراقى، پیکر پنج شهید را خوابانده روى زمین. تا ما را دید ذوق زده خندید و گفت:

- بفرما آقا سید، دیدى، هى مى گفتم یک نفرى توى خواب به من مى گه سمت راست اون جنازه عراقى رو بکنید، چند تا شهید خاک شده است، من دیگه طاقت نیاوردم و اینجا را کندم و اینها را پیدا کردم.

آن روز صبح زود گیجلو تنها به محل آمده و زمین را زیرورو کرده بود و پنج شهید پیدا کرد. همه شهدا هم پلاک داشتند.

ثمره زیارت عاشورا

عید سال72 بود و بچه ها هم گرفته و پکر. چند روزى بود که هیچ شهیدى خودش را نشان نداده بود. هر روز صبح «بسم الله الرحمن الرحیم» گویان مى رفتیم کار را شروع مى کردیم و تا غروب زمین را مى کندیم، ولى دریغ از یک بند استخوان. آن روز مهمانى از تهران برایمان آمد. کاروانى که در آن چند جانباز بزرگوار نیز حضور داشتند. از میان آنان، «حاج محمود ژولیده» مداح اهل بیت(علیه السلام) برجسته تر از بقیه بود. ا

ولین صبحى که در فکه بودند، زیارت عاشوراى با صفایى خواند.خیلى با سوز و آتشین. آه از نهاد همه برخاست. اشک ها جارى شد و دل ها خون شد به یاد کربلاى حسینى، به یاد اباعبدالله در صحراى برهوت و پر از موانع و سیم خاردار فکه. فکه، والفجر یک.

به یاد چند شب و چند روز عملیات در 112 و 143 و 146. به یاد شهدایى که اکنون زیر خاک پنهان بودند. زیارت عاشورا که به پایان رسید، «على محمودوند» دو رکعت نماز زیارت خواند و قبراق و شاد، وسایل را گذاشت عقب وانت تویوتا. تعجب کردم. گفتم: «با این عجله کجا؟» شادمان گفت: «استارت کار خورد، دیگه تمام شد. رفتم که شهید پیدا کنم» و رفت.

دم ظهر بود که با صداى بوق وانتى که از دورمى آمد، متعجب از سوله ها بیرون آمدیم. على محمودوند بود که شهیدى یافته بود. آورد تا به ما نشان دهد که زیارت عاشورا چه کارها مى کند.

- چند جرعه از آب قمقمه آن شهید که چند روز پیش پیدا کردیم بردم تهران و دادم مادرم خورد، به امید خدا خیلى زود حالش خوب شد. اصلا نیتم این بود که براى شفاى او جرعه اى از آب فکه ببرم...

جرعه اى به نیت شفا

یکى از سربازهایى که در تفحص کار مى کرد، آمد پهلویم و با حالت ناراحتى گفت: «مادرم مریض است...» گفتم: «خب برو مرخصى ان شاء الله که زودتر خوب مى شود. برو که ببریش دکتر و درمان...». گفت: «نه! به این حرف ها نیست. مى دونم چطور درمانش کنم و چه دوایى دارد!»

آن روز شهیدى پیدا کردیم که قمقمه اش پر بود از آبى زلال و گوارا. با اینکه بیش از ده سال از شهادت او گذشته بود، قمقمه همچنان آبى شفاف و خوش طعم داشت. ده سال پیش در فکه، زیر خروارها خاک، و حالا کجا. بچه ها هر کدام جرعه اى از آب به نیت تبرّک و تیمّن خوردند و صلوات فرستادند.

آن سرباز، رفت به مرخصى و چند روز بعد شادمان برگشت. از چهره اش فهمیدم که باید حال مادرش خوب شده باشد. گفتم: «الحمدلله مثل اینکه حال مادرت خوب شده و دوا و درمان موثر واقع شده...». جا خورد. نگاهى انداخت و گفت: «نه آقا سید. دوا و درمان موثر نبود. راه اصلى اش را پیدا کردم.» تعجب کردم. نکند اتفاقى افتاده باشد. گفتم: «پس چى؟» گفت:

- چند جرعه از آب قمقمه آن شهید که چند روز پیش پیدا کردیم بردم تهران و دادم مادرم خورد، به امید خدا خیلى زود حالش خوب شد. اصلا نیتم این بود که براى شفاى او جرعه اى از آب فکه ببرم...

جرعه اى آب زلال

حاج آقا کربلایى، مسئول عقیدتى سیاسى یگان ژاندارمرى مستقر در فکه بود. تعریف مى کرد:

- در یگان ما عده اى هستند که کارشناس آب و مسائل کشاورزى اند. یک روز رفتم پهلویشان و گفتم: «اگر آبى داخل قمقمه دوازده سال زیر خال بماند چه مى شود؟» خیلى عادى گفتند: «خب معلومه، خواه ناخواه تبدیل به لجن مى شود که آن هم به دلیل شرایط زیر خاک و زمان زیاد است...»

بعد به هر کدام جرعه اى از آن آب داخل لیوان ریختم دادم و گفتم بخورید. آب را سرکشیدند و پرسیدم: «حالا به نظر شما این آبى که خوردید چه جورى بود؟» همه متفق القول گفتند: «هیچى. آبى تازه و زلال، بدونه هرگونه ماندگى...»
خنده مرا که دیدند. جا خوردند. پرسیدند: «علت چیه؟» قمقمه را نشانشان دادم و گفتم: «این آبى که شما خوردید متعلق به این قمقمه بود که دوازده سال تمام زیر خاک کنار یک شهید بوده...» مات و مبهوت به یکیدگر نگاه مى کردند. اول فکر کردند شوخى مى کنم. باورشان نمى شد آب، آنقدر زلال و خوش طعم باشد. صلواتى که فرستادند، همه تعجب و بهتشان را مى رساند.

راوی : سید احمد میرطاهری

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 21:3  توسط سعید   | 

راهی برای عبور از معبر تنگ شهادت

راهی برای عبور از معبر تنگ شهادت

شهادت آرزویی است که خیلی ها به آن دست پیدا کرده اند ، خیلی ها قبل از ما با شهادت رفتند و جان عاریت را قطعه قطعه ، به آستان حق تعالی تقدیم کردند .

حالا که دروازه ی شهادت بسته شده ، باید دنبال راهی بود برای عبور از معبر تنگ شهادت و این راه را همچون همه ی راه های زندگی مان ، ائمه علیهم السلام نشان داده اند .

راهی برای عبور از معبر تنگ شهادت

حضرت علی علیه السّلام فرمودند:

هر که در تلاش برای خودسازی، در جهت طاعتِ خداوند و دوری از نافرمانیِ او باشد، نزد خداوند سبحان در جایگاه نیکان و شهیدان است./ غررالحکم و دُرر الکلم/1

حضرت علی علیه السّلام فرمودند:

 هر یک از شما بر بسترش از دنیا برود، در حالی که معرفت به حق پروردگارش و پیامبرش و اهل بیتِ او داشته باشد، چنین کسی شهید است و عهده دار اجر او، خداوند است./ نهج البلاغه

رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله فرمودند:

هر کس هنگام فسادِ امّت من، از سنّتِ من پیروی کند، اجر شهید خواهد داشت./ حلیه الأولیاء/8

 مردی نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد و گفت: من همسری دارم که وقتی به خانه وارد می شوم، به استقبالم می آید و وقتی بیرون می روم، مشایعتم می کند. وآن گاه که مرا غمگین می بیند، به من می گوید: چه  چیز تو را غمگین می کند؟ اگر برای رزق و روزی ناراحتی، بدان کسی غیر از تو عهده دار فراهم کردن آن است؛ و اگر نگران امر آخرتت هستی، نگرانی ات افزون باد.

پس رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: همانا خداوند عاملانی دارد، و این زن از آنان است؛ او را نیمی از اجر شهید است. / الفقیه/3

رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله فرمودند:

 هر مومنی که به بلایی گرفتار شود و بر آن صبر کند، هم چون اجر هزار شهید خواهد داشت./ الکافی/2-جامع الاخبار- مشکوه الانوار/26

و هر که خشم خود را فرو خورد، در حالی که می توانسته آن را اعمال کند، و در برابر آن مسئله بُردبار باشد، خداوند به او اجر شهید عطا می کند.

 رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله فرمودند:

 ای سلمان! بر تو باد خواندن قرآن؛ پس همانا خواندن آن کفاره ی گناهان است و پوششی در مقابل آتش و امان از عذاب؛ و هر که آن را بخواند، به هر آیه ای ثوای صد شهید برایش نوشته می شود./ جامع الاخبار

رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله فرمودند:

هر که در هر حال تلاش داشته باشد در نماز جماعت شرکت کند، به همراه اولین گروه از سابقان، هم چون برق تابان از صراط می گذرد، در حالی که صورتش از ماه شب چهاردهم درخشان تر است و به ازای هر روز و شبی که محافظت بر این امر داشته است، ثواب شهیدی خواهد داشت. / سنن الترمذی/4

شهدا

رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله فرمودند:

و هر که خشم خود را فرو خورد، در حالی که می توانسته آن را اعمال کند، و در برابر آن مسئله بُردبار باشد، خداوند به او اجر شهید عطا می کند. / امالی الصدوق- الفقیه/4

رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله فرمودند:

هر که هنگام پیدا شدن اختلاف در میان امت من، از سنّت من پیروی کند، اجر صد شهید خواهد داشت. / المحاسن/5

رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله فرمودند:

همانا خداوند متعال غیرت را بر زنان و جهاد را بر مردان واجب کرد.

پس هر کدام از آن دو گروه از روی ایمان و قربت الی الله صبر پیشه کند، پاداشی هم چون اجر شهید خواهد داشت. / المعجم الکبیر/10

 رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله فرمودند:

 هر که سوره های توحید و قل اعوذ برب الفلق و قل اعوذ برب الناس را سه بار قبل از خوابش بخواند، هم چون کسی است که همه ی قرآن را خوانده است، و به هر آیه ای از قرآن ثواب پیامبری از پیامران خواهد داشت، و هم چون روزی که از مادرش متولّد شد، از گناهانش بیرون می آید؛ و اگر در همان روز یا همان شب بمیرد، به شهادت مرده است. / هامش مصباح الکفعمی/46

رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله فرمودند:

هر که صادقانه و از صمیم قلب از خداوند درخواست کشته شدن در راهش را بکند، خداوند به او اجر شهید عطا می کند.

/ سنن الترمذی/4

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 20:47  توسط سعید   | 

رهبر و امیرسپاهش

شهید صیاد در آئینه رهبر    

جبهه‌های دفاع مقدس صدها خاطره از رشادت و از خودگذشتگی او حفظ کرده است. خطر مرگ کوچک‌تر از آن است که بندگان صالح خدا را از راه او بازگرداند و عشق به منال دنیوی حقیرتر از آن است که در دل نورانی شایستگان جایی بیابد

شهید صیاد در آئینه رهبر

آنچه می خوانید پیام تسلیت رهبر معظم انقلاب اسلامی به مناسبت شهادت شهید صیاد شیرازی است.روحش شاد و راهش پر رهرو باد.

بسم الله الرحمن الرحیم

من المؤمنین رجال صدقوا ما عاهدوالله علیه فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا.

امیر سرافراز ارتش اسلام و سرباز صادق و فداکار دین و قرآن، نظامی مؤمن و پارسا و پرهیزگار، سپهبد علی صیاد شیرازی امروز به دست منافقین مجرم و خونخوار و روسیاه به شهادت رسید.

این نه اولین و نه آخرین باری است که دلی نورانی و سرشار از عشق و ایمان و وفاداری به آرمان‌های بلند الهی، هدف تیر خشم و عناد و عصبیت از سوی زمره جنایتکار و فاسدی که ادامه حیات خود را در خدمت‌گزاری به دشمنان اسلام دانسته است، قرار می‌گیرد و دست خائن خودفروخته‌ای، نهال ثمربخش انسان والایی را قطع می‌کند.

او مانند دیگر مردان حق از روزی که قدم در راه انقلاب نهاد، همواره سر و جان خود را برای نثار در راه خدا بر روی دست داشت.

سرزمین‌های داغ خوزستان و گردنه‌های برافراشته کردستان، سال‌ها شاهد آمادگی و فداکاری این انسان پاک نهاد و مصمم و شجاع بوده و جبهه‌های دفاع مقدس صدها خاطره از رشادت و از خودگذشتگی او حفظ کرده است. خطر مرگ کوچک‌تر از آن است که بندگان صالح خدا را از راه او بازگرداند و عشق به منال دنیوی حقیرتر از آن است که در دل نورانی شایستگان جایی بیابد.

کوردلان منافق بدانند که با این جنایت‌ها روز به روز نفرت ملت ایران از آنان بیش‌تر خواهد شد و خون مردان پاکدامن و پارسایی هم‌چون صیاد شیرازی و شهید لاجوردی، بدنامی و سیاه‌رویی آنان را در تاریخ و در دل این ملت همیشگی خواهد کرد.

این نه اولین و نه آخرین باری است که دلی نورانی و سرشار از عشق و ایمان و وفاداری به آرمان‌های بلند الهی، هدف تیر خشم و عناد و عصبیت از سوی زمره جنایتکار و فاسدی که ادامه حیات خود را در خدمت‌گزاری به دشمنان اسلام دانسته است، قرار می‌گیرد و دست خائن خودفروخته‌ای، نهال ثمربخش انسان والایی را قطع می‌کند

و سردمداران استکبار که با وجود لافزنی‌های ضدتروریستی خود، به امید آن نشسته‌اند که تروریست‌های مزدورشان در ایران اسلامی با شهید کردن مردان استوار و مقاوم انقلاب، راه تسلط بر ایران اسلامی را هموار کنند، بدانند که خون شهیدان راه حق، ملت مؤمن ما را سخت‌تر و آشتی ناپذیرتر و مقاوم‌تر می‌سازد.

رحمت و فضل بیکران الهی بر روح شهید عزیزمان علی صیاد شیرازی و لعنت و نفرین خدا و فرشتگان و بندگان صالحش بر ایادی منفور و مطرود استکبار.

اینجانب شهادت این بنده برگزیده خدا را به ملت ایران به خصوص به یاران دفاع مقدس و ایثارگران جبهه‌های نور و حقیقت و به خانواده گرامی و فداکار و بازماندگان محترمش تبریک و تسلیت می‌گویم و صمیمی‌ترین درود خود را بر روح پاک او و خون به ناحق ریخته او نثار می‌کنم.

والسلام علی عبادالله الصالحین

سیدعلی خامنه‌ای

21/1/1378

شهید صیاد در آئینه رهبر

شهید علی صیادشیرازی

 متولد :1323

محل تولد :خراسان /درگز

تاریخ شهادت : 21/1/1378

محل شهادت :تهران

مزار شهید :بهشت زهرا(س)

 علی صیاد شیرازی در سال 1323 در شهرستان درگز از توابع استان خراسان چشم به جهان گشود. پدر او کارمند ژاندامری بود، اما چندی بعد به ارتش انتقال یافت و به اقتضای شغلش به همراه خانواده در اکثر شهرهای ایران برای مدتی سکونت نمود. علی نیز تحت تأثیر شغل پدر به ارتش علاقمند شد.از این رو پس از اخذ مدرک دیپلم وارد دانشکده افسری شد و در مهرماه سال 1346 با درجه ستوان دومی (در دسته توپخانه) به ارتش راه یافت.

او پس از طی دوره آموزشی در شیراز و اصفهان به لشگر تبریز و چندی بعد به لشگر زرهی کرمانشاه انتقال یافت. وی درسال 1350 آموزش زبان انگلیسی را در تهران به پایان رساند و با دخترعموی خویش ازدواج نمود.

صیادشیرازی جهت تکمیل تخصص‌های توپخانه در سال 1352 به آمریکا رفت و در سال 1353 جهت آموزش نیروهای نظامی به اصفهان بازگشت. او در اصفهان با تشکیل کلاس‌های مذهبی و شرکت در جلسات بحث‌های دینی، ساواک را نسبت به خویش حساس نمود و با اوج‌گیری انقلاب انزجار خویش را از نظام پهلوی علنی کرد. به همین علت در 19 بهمن ماه دستگیر و زندانی شد. با پیروزی انقلاب از زندان رهائی یافت و به همراه سردار رحیم صفوی و حجة‌الاسلام سالک از پادگان اصفهان محافظت نمود.

صیادشیرازی در همین زمان با آیت‌الله خامنه‌ای آشنا شد و با درجه سرگردی به غرب ایران رفت و با یاری برادران غیور خود، ‌سنندج را از دست منافقین آزاد نمود. مدتی بعد با درجه سرهنگی به فرماندهی عملیات غرب منصوب گشت. اما بنی‌صدر او را از کار برکنار نمود.

وی در طول سال‌های دفاع مقدس با سمت های مهم لشگری در عملیات‌های مختلفی شرکت کرد. از جمله این مسئولیت‌ها می‌توان فرماندهی نیروی زمینی، نمایندگی امام در شورای عالی دفاع(به پیشنهاد آیت‌الله خامنه‌ای) و جانشین ریاست ستاد کل را نام برد

با حضور شهید رجائی در سمت ریاست جمهوری، صیادشیرازی بار دیگر به ارتش بازگشت و قرارگاه حمزه سید‌الشهدا را تأسیس نمود.

وی در طول سال‌های دفاع مقدس با سمت های مهم لشگری در عملیات‌های مختلفی شرکت کرد. از جمله این مسئولیت‌ها می‌توان فرماندهی نیروی زمینی، نمایندگی امام در شورای عالی دفاع(به پیشنهاد آیت‌الله خامنه‌ای) و جانشین ریاست ستاد کل را نام برد.

سرانجام سپهبد علی صیادشیرازی در تاریخ 21/1/1378 در سن 55 سالگی پس از عمری جهاد در راه خدا توسط منافقین به شهادت رسید.

روحش شاد و یادش گرامی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 20:59  توسط سعید   | 

نامه ای از شهیدی گمنام

نامه ای از شهید گمنام /عکس

دو کبوتر از خانواده درخشان‌راد به سوی جبهه‌ها بال گشودند، اما بازگشت‌شان با هم نبود؛ محمدمصطفی اسفند 63 در عملیات «بدر» در خاک‌های جنوب جاودانه شد، بدون هیچ نشانی؛ محمدحسین هم بعد از 15 سال تنها یادگاری که از خود فرستاد، چند تکه استخوان بود و یک جلد قرآن

 

شهیدان محمدمصطفی و محمدحسین درخشان‌راد

بسیجی جوان، 21 سال از بهار عمرش بیشتر نگذشته بود که از محله سلسبیل با گردان عمار سپاه محمد رسول‌الله(ص) به جبهه اعزام شد و 22 اسفند 1363 در عملیات «بدر» شهادت‌نامه‌اش امضا شد. اما پیکر «محمد مصطفی درخشان‌راد» برای همیشه در خاک‌های جنوب ماند و بهانه لبخند و یک بوسه‌ را از مادر ربود.

 عکس از سمت راست شهید محمدمصطفی و شهید محمد حسین درخشان‌راد

 در وصیت‌نامه این شهید بی‌نشان آمده است:

الله ولی‌الذین آمنوا یخرجهم من‌الظلمات الی‌النور؛ با درود و سلام بر آقا و سرورمان امام عصر (عج) که با آقائی‌اش جبهه‌های نور را نورافشانی کرده و پرده‌های ظلمت را پاره و به جبهه‌های توحید ارزش‌های معنوی را حاکم نموده است و با سلام خالصانه بر امام عزیز که مسائل ربانی دل و جان او را روشن و قدرت‌های معنوی وجود او را تسخیر و حقایق عشق به مبدأ او را از غیر جدا کرده و در این برهه از زمان پرچمدار انقلاب اسلامی گشته است.

ایشان با این حرکتشان به وعده‌های خداوند تبارک و تعالی عینیت بخشیدند و با این قیامشان بر مسیر شهیدان آبرو و بزرگواری داده و انسان‌ها را که در منجلاب شهوات غرق و هیولای مادیات آنها را خورده بود، نجات دادند؛ عیسی‌گونه آنها را از مردگی زنده کردند و چاهی را که به بلندی رذائل اخلاقی و طغیان دل بستن به چیزهای مادی بود، نشان دادند.

امام، این موسی زمان با معجزات خود ارزش‌های الهی و معنوی را به اثبات رساند. باید برای تداوم و حفظ ارزش‌های معنوی و الهی کوشا بود تا هدف آفرینش را به عینیت رساند. باید برای بروز و تکامل مقام بزرگ انسان و نجات انسان‌هایی که از مسیر این راه منحرف شده‌اند و در لذت‌های حیوانی مست، و بوی تعفن مادیات و لجن‌زار «غیر» قلب آنها را احاطه کرده است، کوشا باشیم تا آنها را نجات بدهیم.

عزیزان من قبل از اینکه انسان، دیگران را بتواند اصلاح کند باید خود را از جهنم رذائل اخلاقیات، مرداب دنیا و چنگال زیبائی‌های فریبنده دنیا نجات دهد تا سخن او در قلب‌های مرده و قلب‌هایی که تحمل و آمادگی این سختی‌ها را ندارند، بنشیند.

عزیزانم، من در این مقام نیستم که شماها را موعظه کنم ولی در حقیقت چه من ایمان داشته باشم و چه نداشته باشم نمی‌شود آن را کتمان کرد. عزیزان! همان‌طور که علمای اخلاق مخصوصاً عارف پرسوز فیض کاشانی این انسان کامل، برای اصلاح نفس گفته‌اند، انسان باید از شهوت شکم که اساس و مبدأ و ریشه گناه، غضب و غرق شدن در امیال حیوانی می‌باشد، بگذرد. باید برای زنده کردن انسان و نمایان شدن حق، جان خود را فدا کرد.

بسیجی جوان، 21 سال از بهار عمرش بیشتر نگذشته بود که به جبهه اعزام شد و 22 اسفند 1363 در عملیات «بدر» شهادت‌نامه‌اش امضا شد. اما پیکر «محمد مصطفی درخشان‌راد» برای همیشه در خاک‌های جنوب ماند و بهانه لبخند و یک بوسه‌ را از مادر ربود

برای احیاء دین خدا، با خون باید حقیقت حق را اثبات کرد و چه زیباست انسان جان خود را در راه جذب محبوب خود بدهد. آری لحظه وصل لحظه شورانگیز است. لحظه موعود لحظه نشاط ‌آوری است، آری لحظه وصل لحظه‌ای است که دل و جان آدمی به نور حق روشن و از دیدن جمال حق جان می‌‌گیرد و چه لذتی بالاتر از اینکه انسان دل و جانش به حق روشن شود.

برای من کمال افتخار است که جان خود را فدای این چنین راهی کنم، راهی که حسین‌بن علی(ع) این چراغ عاشقان فدای آن شده است.

خدایا! چگونه شکر تو گویم که به من این چنین حیات جاودانه، این چنین نعمت عظما که آرزوی اولیاء خاص تو بوده است عطا کردی. من با کمال رضا در این مسیر حیاتی، پا به جبهه‌های نور علیه ظلمت که صدای توحید را سر می‌دهند، گذاشتم. من موقعی که لیاقت پیدا کردم در سرزمین عاشق‌خیز جبهه حضور به هم رسانم به ماهیت زشت لذت‌های دنیوی پی‌بردم. من به جبهه آمدم تا حقیقتی را که در درونم و در آفرینشم نهفته پیدا کنم و با دیدن امدادهای غیبی در این مسیر افتادم.

 عکس : شهید محمد حسین درخشان‌راد

شهیدان محمدمصطفی و محمدحسین درخشان‌راد

همه اینها را گفتم برای اینکه ای عزیزان، جبهه این جوهر انقلاب اسلامی را فراموش نکنید چرا که حیات انقلاب اسلامی، حیات اخلاقی عقیدتی ما در این جنگ نابرابر است.

عزیزان من پیروزی در جبهه است و برای انسان عزت و شرف و حیات را به ارمغان می‌آورد. خود را به این سرزمین رحمت رسانده تا با این کارتان رضایت خداند تبارک و تعالی را کسب نمایید.

از دوستان و همسایگان عاجزانه می‌خواهم اگر حقی از آنها از بین رفته (و حقیقت امر این‌طور است) به بزرگی خود، ما را ببخشید.

در خاتمه چون آماده رفتن به منطقه برای عملیات می‌باشم، وقت هم ندارم نتوانستم بیشتر از این بنویسم و با عملیات چند روزی فاصله می‌باشد همه شما را به خدا می‌سپارم.

والسلام علی من اتبع الهدی

محمدمصطفی درخشان‌راد

یازیارت یا شهادت

به امید پیروزی اسلام علیه کفر جهانی

خاطرات کوتاه از شهیدان محمدمصطفی و محمدحسین درخشان‌راد :

دو کبوتر از خانواده درخشان‌راد به سوی جبهه‌ها بال گشودند، اما بازگشت‌شان با هم نبود؛ محمدمصطفی اسفند 63 در عملیات «بدر» در خاک‌های جنوب جاودانه شد، بدون هیچ نشانی؛ محمدحسین هم بعد از 15 سال تنها یادگاری که از خود فرستاد، چند تکه استخوان بود و یک جلد قرآن.

شهید«محمدحسین درخشان‌راد» که 6 سال از محمد مصطفی بزرگتر بود، در عملیات «رمضان» به اسارت عراق درآمد و پیکر مطهرش بعد از 15 سال درحالی که مادر، به لقاءالله پیوسته بود، به میهن‌مان بازگشت. و اینک هم‌صحبت «منصوره و زهرا درخشان‌راد» خواهران این شهیدان شدیم.

عزیزانم، من در این مقام نیستم که شماها را موعظه کنم ولی در حقیقت چه من ایمان داشته باشم و چه نداشته باشم نمی‌شود آن را کتمان کرد. عزیزان! همان‌طور که علمای اخلاق مخصوصاً عارف پرسوز فیض کاشانی این انسان کامل، برای اصلاح نفس گفته‌اند، انسان باید از شهوت شکم که اساس و مبدأ و ریشه گناه، غضب و غرق شدن در امیال حیوانی می‌باشد، بگذرد. باید برای زنده کردن انسان و نمایان شدن حق، جان خود را فدا کرد

شهیدان محمدمصطفی و محمدحسین درخشان‌راد

* مصطفی زهراگونه به شهادت رسید

محمدمصطفی می‌گفت «خیلی دوست دارم شهید گمنام بشوم» که همین طور هم شد. الان 27 سال است که برای آمدنش به انتظار نشسته‌ایم. مصطفی در عملیات آبی‌خاکی «بدر» که با رمز «یا فاطمةالزهرا(س)» انجام شد، به شهادت رسید؛

بعد از آن دوستانش به ما می‌گفتند «دیدیم مصطفی از ناحیه پهلو مجروح شده بود، پیکرش در کنار اروند افتاده بود. ما اورکتمان را روی او انداختیم، اما نتوانستیم او را به عقب برگردانیم».

* محمدحسین در مقابلم نشست و گفت «این استخوان‌ها که آوردند، برای من است»

مادرم همیشه راضی به رضای خداوند بود؛ ایشان در همان حال انتظار آمدن محمدحسین و محمدمصطفی، به رحمت خدا رفتند؛ بعد از 15 سال، از محمدحسین که جوان رعنایی بود، فقط یک جلد قرآن کریم و چند تکه استخوان برای ما آوردند. در واقع محمدحسین، شب ولادت امام حسن (ع) خداحافظی کرد و به جبهه رفت و روز شهادت امیرالمومنین (ع) با چند تکه استخوان آمد.

 من نمی‌دانستم که آیا این پیکر برادر شهیدم است یا نه؛ روبروی چند تکه استخوان در تابوت ایستادم و گفتم «محمدجان! تو را به فاطمه زهرا(س) قسم می‌دهم اگر این پیکر برای شماست به ما بفهمان» کاملاً بیدار بودم و دیدم که محمدحسین در مقابلم نشست و گفت «خواهر جان، این استخوان‌ها که آوردند، برای من است».

محمدمصطفی هم در عملیات «بدر» جاویدالاثر شده بود و مادرم سال‌ها برای برگشتن‌شان به انتظار نشست. خوب به یاد دارم زمانی که اعلام کردند اسرای ایرانی می‌آیند، مادرم کلی غذا درست کرد تا وقتی محمدحسین و محمدمصطفی آمدند به آنها بدهد تا جان بگیرند اما تنها کیف وسایل محمدحسین را برای ما آوردند

پیکر محمدحسین در قطعه 26 گلزار شهدای بهشت زهرا (س) آرام گرفت و مزار یادبودی در همان قطعه برای محمدمصطفی درست کردند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 22:13  توسط سعید   | 

خاطرات تفحص

فکه و غربت 12ساله یک شهید

هنگام غروب بود و دم تعطیل کردن کار و برگشتن به مقر. دیگر داشتیم ناامید مى شدیم. خورشید مى رفت تا پشت تپه ماهورهاى روبه رو پنهان شود. آخرین بیل ها که در زمین فرو رفت، تکه اى لباس توجهمان را جلب کرد. همه سراسیمه خود را به آنجا رساندند. با احترام و قداست شهید را از خاک در آوردیم...

تفحص

شهید امام رضا(علیه السلام)

اوایل سال 72 بود و گرماى فکه. در منطقه عملیاتى والفجر مقدماتى، بین کانال اول و دوم، مشغول کار بودیم. چند روزى مى شد که شهید پیدا نکرده بودیم. هر روز صبح زیارت عاشورا مى خواندیم و کار را شروع مى کردیم. گره و مشکل کار را در خو مى جستیم. مطمئن بودیم در توسل هایمان اشکالى وجود دارد.

آن روز صبح، کسى که زیارت عاشورا مى خواند، توسلى پیدا کرد به امام رضا(علیه السلام). شروع کرد به ذکر مصائب امام هشتم و کرامات او. مى خواند و همه زار زار گریه مى کردیم. در میان مداحى، از امام رضا طلب کرد که دست ما را خالى برنگرداند، ما که در این دنیا هم خواسته و خواهشمان فقط باز گردان این شهدا به آغوش خانواده هایشان است و...

هنگام غروب بود و دم تعطیل کردن کار و برگشتن به مقر. دیگر داشتیم ناامید مى شدیم. خورشید مى رفت تا پشت تپه ماهورهاى روبه رو پنهان شود. آخرین بیل ها که در زمین فرو رفت، تکه اى لباس توجهمان را جلب کرد. همه سراسیمه خود را به آنجا رساندند. با احترام و قداست شهید را از خاک در آوردیم. روزى اى بود که آن روز نصیبمان شده بود. شهیدى آرام خفته به خاک.

یکى از جیب هاى پیراهن نظامى اش را که باز کردیم تا کارت شناسایى و مدارکش را خارج کنیم، در کمال حیرت و ناباورى، دیدیم که یک آینه کوچک، که پشت آن تصویرى نقاشى از تمثال امام رضا(علیه السلام) نقش بسته به چشم مى خورد. از آن آینه هایى که در مشهد، اطراف ضریح مطهر مى فروشند. گریه مان درآمد.

همه اشک مى ریختند. جالب تر و سوزناکتر از همه زمانى بود که از روى کارت شناسایى اش فهمیدیم نامش «سید رضا» است. شور و حال عجیبى بر بچه ها حکمفرما شد. ذکر صلوات و جارى اشک، کمترین چیزى بود. شهید را که به شهرستان ورامین بردند، بچه ها رفتند پهلوى مادرش تا سرّ این مسئله را دریابند. مادر بدون اینکه اطلاعى از این امر داشته باشد، گفت: «پسر من علاقه و ارادت خاصى به حضرت امام رضا(علیه السلام) داشت...»

اول فکر کردیم لباس یا پارچه اى است که باد آورده، ولى جلوتر که رفتیم متوجه شدیم شهیدى است که ظاهراً براى عبور نیروها از میان سیم هاى خاردار، خود را روى آن انداخته است تا بقیه به سلامت بگذرند. بندبند استخوان هاى بدن داخل لباس قرار داشت و در غربتى دوازده ساله روى سیم خاردار دراز کشیده بود

روزهاى آخر

سال 72 بود و شب میلاد امام هادى(علیه السلام). چند وقتى مى شد که هیچ شهیدى پیدا نکرده بودیم. خود من دیگر بریده بودم. خسته شده بودم. روزهاى آخر کار بود. گرما که شدید مى شد باید کار را تعطیل مى کردیم. بین پاسگاه 29 و 30 کار مى کردیم. مى خواستم یک جورى دیگر کار را تمام کنم و بچه ها را جمع کنم که برویم. چند روز بدون شهید بودن، اعصاب برایم نگذاشته بود. گرما بیشتر مى شد و امکانات کم - یعنى هیچ ،بیشتر اذیت مى کرد و توان ادامه کار را مى گرفت.

آن روز به نیت آخرین روز رفتیم. توکل به خدا کرده و راه افتادیم. مرتضى شادکام به یکى از سربازها گفت که دستگاه را بردارد و بروند به ارتفاع 143 فکه. گفت: «امروز دیگه هرکسى خودش را نشون داد، وگرنه کار رو تعطیل مى کنیم...» به حالت اعتراض و ناراحتى این حرف را زد.

در کنار جاده نزدیک 143، جایى بود که مقدار زیادى آشغال، قوطى کنسرو و دیگر وسایل ریخته بودند. بیل را آوردیم و آنجا را کندیم. یک کلاهخود جلب نظر کرد. فکر نمى کردم چیز دیگرى باشد. بچه ها گیر دادند که اینجا را خوب زیرورو کنیم. زمین را که کندیم، یکى... دو تا... پنج تا... همین جورى میان زباله ها شهید پیدا کردیم و همه اینها نشانه بغض و کینه دشمن نسبت به بچه هاى ما بود.

تفحص

غربتی 12ساله

سال 74 بود و فصل پاییز، که در منطقه عملیات والفجر یک در فکه، میدان مین ها را مى گشتیم تا جاهاى مشکوک را پیدا کنیم. بعد از کانالى که براى مقابله با حمله بچه ها زده بودند. میدان مین وسیعى قرار داشت. نزدیک که شدیم، با صحنه اى عجیب روبه رو شدیم.

اول فکر کردیم لباس یا پارچه اى است که باد آورده، ولى جلوتر که رفتیم متوجه شدیم شهیدى است که ظاهراً براى عبور نیروها از میان سیم هاى خاردار، خود را روى آن انداخته است تا بقیه به سلامت بگذرند. بندبند استخوان هاى بدن داخل لباس قرار داشت و در غربتى دوازده ساله روى سیم خاردار دراز کشیده بود.

دوازده سال انتظارى که معبر میدان مین را هم به ما نشان مى داد. فهمیدیم که لشکر عاشورا در این محدوده عملایت کرده است.

شهادت شاهدى و غلامى

صبح روز دوم دى ماه سال 74 بود. بچه ها زیارت عاشورا خوانده و آماده شدند و رفتیم پاى کار. محلى که مى خواستیم کار کنیم، اطراف ارتفاع 112 بود، کانالى بود که سال هاى قبل هم آنجا کار شده بود. کسى نتوانسته بود داخل آن برود. تجهیزات زیادى اطراف کانال ریخته و نشان مى داد که باید شهیدان زیادى آنجا باشند. فقط اطراف کانال پانزده - شانزده شهید پیدا کرده بودیم.

اطراف کانال پر است از میدان مین و علف هاى بلند که روى آنها را پوشانده اند. همراه سعید شاهدى و محمود غلامى مى رفتیم تا انتهاى راه کار منتهى به کانال. کار باید از آنجا به بعد ادامه پیدا مى کرد. سعید و محمود را نسبت به میدان مین توجیه کردم و به آنها گفتم که اینجا مین والمرى و ضد خودرو دارد. برگشتم طرف بقیه نیروها براى نظارت بر کار آنها.

دقایقى نگذشته بود و ساعت حدود 30/9 صبح بود که با صداى انفجار همه به آن طرف کشیده شدیم.

در کنار جاده نزدیک 143، جایى بود که مقدار زیادى آشغال، قوطى کنسرو و دیگر وسایل ریخته بودند. بیل را آوردیم و آنجا را کندیم. یک کلاهخود جلب نظر کرد. فکر نمى کردم چیز دیگرى باشد. بچه ها گیر دادند که اینجا را خوب زیرورو کنیم. زمین را که کندیم، یکى... دو تا... پنج تا... همین جورى میان زباله ها شهید پیدا کردیم و همه اینها نشانه بغض و کینه دشمن نسبت به بچه هاى ما بود

به آنجا که رسیدیم، دیدیم سعید و محمود هر کدام به یک طرف پرت شده اند. سعید اصلا حرف نمى زد. بدن محمود به طورى داغان شده بود که پاهایش متلاشى شده بودند. با على یزدانى که بالاى سرش رفتیم، نمى دانستیم کجاى بدنش را ببندیم. از بس بدنش مورد اصابت ترکش مین والمرى قرار گرفته بود. چفیه را دورى یکى از پاهایش بستیم.
محمود چشمانش را بازور باز کرد، نگاهى انداخت به ما و با سعى زیاد گفت: «من دیگه کارم تمومه... برید سراغ سعید.» رفتیم بالاى سر سعید. ترکش به سینه و بالاتنه اش خورده بود. گلویش سوراخ شده بود. دستش هم داغان شده بود. محمود که حرف مى زد، یک «یا زهرا» گفت و تمام کرد ولى سعیدهیچ حرفى نزد.

آن روز صبح را به یادم آوردیم که سعید گفت: «ماه رجب آمد و رفت و ما روزه نبودیم» خیلى تأسف مى خورد. سرانجام آن روز را روزه گرفت. همان روز با زبان روزه شهید شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 21:29  توسط سعید   | 

سوختگان وصال

ببخشید که بی اجازه رفتم

شهادت یک انتخاب است یک انتخابی آگاهانه و مشتاقانه ، حرکتی ست شتاب دار به سوی معشوق ، بر شهید گریه جایز نیست و شما نیز گریه نکنید و بر شهیدان حسادت کنید و بر شهیدان تسلیت جایز نیست و شما نیز تسلیت نگویید و تسلیت نپذیرید زیرا که من به کامم رسیدم ، بلکه تبریک بگوئید و فقط به تبریک ها پاسخ گوئید تا روح شهادت طلبی هر چه بیش تر و بیشتر شکوفا تر شود

شهید جعفر آل رضا

 بسیجی شهید جعفر آل رضا

تاریخ تولد : 1345

تاریخ شهادت : 1364

محل شهادت : شلمچه

متن وصیت نامه شهید جعفر آل رضا عضو بسج امیرکلا(مازندران)  که در عملیات پنجم رمضان به فیض عظیم شهادت نایل آمد.

به نام الله پاسدار حرمت خون شهیدان

ربنا افرغ علینا صبرا و ثبت اقدامنا و نصرنا علی القوم الکافرین .

« من‌ طلبنی‌ وجدنی‌ و من‌ وجدنی‌ عرفنی‌ و من‌ عرفنی‌ عشقنی‌ و من‌ عشقنی‌ عشقته‌ و من‌ عشقته‌ قتلته‌ و من‌ قتلته‌ فعلی‌ دیته ‌و من‌ علی‌ دیته‌ فانا دیته »‌ حدیث‌ قدسی

هر كس‌ كه‌ مرا طلب‌ كند، خواهد یافت و هر كس‌ كه‌ مرا بیابد، خواهد شناخت‌ و هر كس‌ كه‌ مرا بشناسد، عاشقم‌ خواهد شد و هر كس‌ كه‌ عاشقم‌ شود، عاشقش‌ خواهم‌ شد و هر كس‌ عاشقش‌ گردم‌، او را خواهم‌ كشت‌ و هر كس‌ را كه‌ بكشم، دیه‌ او برگردن‌ من‌ خواهد بود و هر كس‌ كه‌ دیه‌اش‌ بر گردن‌ من‌ باشد، دیه‌اش‌ را خواهم‌ پرداخت‌، پس‌ من‌ دیه‌اش‌ هستم‌.

ستایش به درگاه خداوند سبحان و با درود بر پیغمبر خدا حضرت محمد (ص) و ائمه اطهار و به خصوص حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه و نائب بر حقش امام خمینی و با سلام بر تمامی آشنایان و خویشان و دوستان عزیز ؛ امروز جنگی است بین حق و باطل ، بین جبهه ای که همواره در طول تاریخ در نبرد بوده اند . که وظیفه ی هر فرد مسئول و متعهد است که برای حقوق تمام مسلمین و مستضعفین و برقرار کردن حکومت عدل الهی در سراسر جهان با ظالم به جنگ و ستیز بپردازد . چرا که به فرموده امام : تا بانگ لااله الا الله و محمد رسول الله در تمام جهان طنین نیفکند ، مبارزه است و هر جا که مبارزه است ما هستیم ،
در این مقطع از زمان که ندای هل من ناصر ینصرنی از افق جماران ، از قلب تپنده ملّت ایران حضرت امام خمینی برمی خیزد احساس وظیفه و مسئولیت نمودم که برای پاسداری از مرزهای کشور لبیک به ندای امام در جبهه حضور یابم تا با ریختن خون ناقابل خود دین خود را اداء کنم.

برادران و دوستان؛ شهادت یک انتخاب است یک انتخابی آگاهانه و مشتاقانه ، حرکتی ست شتاب دار به سوی معشوق ، بر شهید گریه جایز نیست و شما نیز گریه نکنید و بر شهیدان حسادت کنید و بر شهیدان تسلیت جایز نیست و شما نیز تسلیت نگویید و تسلیت نپذیرید زیرا که من به کامم رسیدم ، بلکه تبریک بگوئید و فقط به تبریک ها پاسخ گوئید تا روح شهادت طلبی هر چه بیش تر و بیشتر شکوفا تر شود .

 چقدر دورند از حقیقت کسانیکه دین را سپر جانشان ساخته اند در حالیکه سنت پیامبر به ما می آموزد که جان را سپر دین قرار دهید . عزیزانم تنها شهادت طلبی نمی تواند کارا باشد بلکه باید در کنار این روح ، فکری اسلامی و منسجم و مترقی و قوی وجود داشته باشد و این چیزی نیست به جز خط امام . 

در این مقطع از زمان که ندای هل من ناصر ینصرنی از افق جماران ، از قلب تپنده ملّت ایران حضرت امام خمینی برمی خیزد احساس وظیفه و مسئولیت نمودم که برای پاسداری از مرزهای کشور لبیک به ندای امام در جبهه حضور یابم تا با ریختن خون ناقابل خود دین خود را اداء کنم

چند دعا دارم که امیدوارم مورد استجابت قرار گیرد : پروردگار من به روان مقدس محمد (ص) و آل محمد (ص) رحمت فرست و مرزهای اسلام را از حمله دشمنان در پناه خود مصون و محفوظ بدار و مرزبانان ما را در ایفای وظایفی که به عهده دارند حمایت کن .     

  پروردگارا بر من رحم کن : در آن رستاخیز عظیم که قبرم گشوده شود و سر خاک آلودم را از بالین لحد بردارم و پا به صحرای محشر گذارم . 

در  پایان از همه خویشان و دوستان و آشنایان عزیزم طلب عفو خویش می نمایم و از همه می خواهم که برای امام بسیار دعا کنید .

افسوس هر آن چه برده ام باختنی ست           برداشته ها تمتم بگذاشتنی ست

برداشته ام هر آنچه باید بگذاشت                 بگذاشته ام هر آنچه باید برداشت

والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته _ جعفر آل رضا

دنباله وصیت نامه (مربوط به خانواده ) :

پدر و مادر عزیزم از اینکه بدون اطلاع و خداحافظی رفتم واقعا طلب غفو و بخشش می کنم و معذرت می خواهم .

ای مادر عزیز و مهربانم سلام مرا بپذیرید ، حلالم کن ، مبادا در فقدان من گریه کنی زیرا که من امانتی بودم که از خدا گرفته و به خدا پس داده اید و افتخار کن که فرزندت در راه خدا به این مقام بزرگ رسیده است . و بعد از مرگم که امیدوارم شهادت باشد پدرم را وصی خود قرار می دهم .

عزیزانم تنها شهادت طلبی نمی تواند کارا باشد بلکه باید در کنار این روح ، فکری اسلامی و منسجم و مترقی و قوی وجود داشته باشد و این چیزی نیست به جز خط امام

ای پدر ارجمندم مرا حلال کن و با استقامت ، بردباری و شکیبایی از انقلاب اسلامی دفاع کن . مبادا روحیه خود را ببازی و بر من گریه کنی زیرا من راهی را انتخاب کردم و به مقصد رسیده ام و در صورت شهید شدن امیدوارم که در کنار برادر شهیدم جعفر چاووشی دفن کنید .

برادر و خواهر عزیزم امیدوارم که در همه حال پیرو خط امام باشید و همیشه پیروز و سربلند از این امتحان الهی بیرون آیید.

1-ـ  یک سال و پنج ماه نماز و حدود ده روز روزه قضا دارم که باید ادا شود . در ضمن سه ماه آن شکسته می باشد .

2 ـ  بر روی کفنم چهل مومن امضا بزنند و شهادت به مسلمان بودنم بدهند و مرا تائید کنند .

3 ـ  تا هفت شب بر مزارم قرآن بخوانید .

 والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 21:14  توسط سعید   | 

شعر خوانی یک شهید هنگام شهادت

شعر خوانی یک شهید در لحظه شهادت


شهید عرب زاده اولین نفر به عراقی ها بود. خاک شلمچه سفت و محکم بود. شهید عرب زاده با بیل و کلنگ کوچک، سنگری کنده بود و درازکش خوابیده بود توی سنگرش

شهید

در عملیات کربلای 5 سه بار وارد عملیات شدیم. در قسمت کانال ماهی پشت دریاچه ماهی، یک پل دوقلو بود که عراقی ها آن را کار گذاشته بودند. شهید عرب زاده اولین نفر به عراقی ها بود. خاک شلمچه سفت و محکم بود.

شهید عرب زاده با بیل و کلنگ کوچک، سنگری کنده بود و درازکش خوابیده بود توی سنگرش. عراقی ها پاتک کردند، دفعه سوم برای فریب آمدند. تعدادی دستشان را بالا گرفته بودند و جلو می آمدند. شهید عرب زاده گفت: ایرانمنش فکر کنم عراقی ها دارند می آیند تسلیم شوند.

گفتم: فکر کنم کلک می زنند. رفتم سراغ رشیدی و حاج یونس زنگی آبادی. آن ها گفتند مواظب باشید. با حاج قاسم هم صحبت کردند، ایشان هم گفت: مواظب باشید و آتش نکنید تا خوب جلو بیایند. و نگذارید یک نفرشان هم زنده بمانند. به 50 متری ما که رسیدند، شهید ماشاءا... رشیدی گفت آتش. شهید عرب زاده بلند شد و با تیربار هجومی و بچه ها هم با کلاش و آر پی جی شروع کردند به زدن عراقی ها. نفرات اول که افتادند دیدیم نفرات بعدی با تجهیزات کامل دارند ما را می زنند.

درگیری که تمام شد عراقی هایی که کشته شده بودند، افتاده بودند توی کانال. شهید عرب زاده گفت: من می روم توی کانال تا وضعیت مجروحان را ببینم. کانال محاصره بود و در روز نمی شد به آنجا رفت.

میان عاشق و معشوق رمزی است                چه داند آنکه اشتر می چراند

 ایشان به داخل کانال رفته بود و شهید محسن رشیدی را در حالیکه تیر خورده بود و به شدت مجروح بود، آنجا دیده بود و چون محاصره بود نمی شد شهید رشیدی را به عقب منتقل کند.

شهید عرب زاده می گفت: احساس کردم حال رشیدی خوب نیست و لب هایش تکان می خورد. نمی توانستم صدایش را بشنوم. گوش هایم را به دهنش چسباندم. دیدم دارد
شعر می خواند:

میان عاشق و معشوق رمزی است                 چه داند آنکه اشتر می چراند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 19:28  توسط سعید   | 

راز سربند یا حسین

پیشانی بند مرا برگردان


بعد از دو شب به جبهه برمی گردد و یک آرامش خوبی به او دست می دهد. دوستانش از او می خواهند که بیاییم با هم پیمان بگذاریم که هر کس توفیق شهادت به او داده شد دیگران را در قیامت شفاعت کند . بعد از سه روز در جزیره مجنون با تیر مستقیم به شهادت نائل گردید

پیشانی بند مرا برگردان

من و جواد از نظر سنی یکسال با هم تفاوت داشتیم ولی ایشان با سن کم تری که از من داشت مقیدتر بود. به گفته دوستانش از یک ماه قبل از شهادت با اینکه خیلی طبع شوخی داشت این یک ماه آخر را تمام وقت به عبادت و راز و نیاز می پرداخت . چند روز از شهادتش باقی نمانده بود که تصمیم گرفت با اصرار زیاد با دوستانش به مشهد برود و شبی که در مشهد بود مدام کنار ضریح امام رضا علیه السلام  راز و نیاز می کرد. با التماس سرش را محکم به ضریح می زد و می خواست خدا او را ببخشد و توفیق شهادت بدهد.بعد از دو شب به جبهه برمی گردد و یک آرامش خوبی به او دست می دهد.

دوستانش از او می خواهند که بیاییم با هم پیمان بگذاریم که هر کس توفیق شهادت به او داده شد دیگران را در قیامت شفاعت کند . بعد از سه روز در جزیره مجنون با تیر مستقیم به شهادت نائل گردید.

در آن شب که من در اسارت بودم خواب دیدم یکی از دوستانم به نام علی اسدی که شهید شده بود به خوابم آمد و گفت : برادرت تیر به قلبش خورده و شهید شده است.

من همان روز نزد آقای ابوترابی رفتم و خوابم را تعریف کردم و ایشان گفتند : برادرت شهید شده و یا ثواب شهادت برده است.


یکی از خواهرانم به نام ربابه پیشانی بند برادرم را که مزین بود به نام امام حسین (ع) برای یادگاری بر می دارد . همان شب یکی از دوستان خواهرم خواب می بیند برادرم در حالی که در یک باغ بوده ، سرش درد می کند و اطراف سرش را با دست هایش گرفته

بالاخره شهید را به معراج شهدای کرمان می آورند. یک شب پیش از خاکسپاری ، مادر و خواهرانم را برای وداع با شهید خبر می کنند که یکی از خواهرانم به نام ربابه پیشانی بند برادرم را که مزین بود به نام امام حسین (ع) برای یادگاری بر می دارد .

همان شب یکی از دوستان خواهرم خواب می بیند برادرم در حالی که در یک باغ بوده ، سرش درد می کند و اطراف سرش را با دست هایش گرفته بود و به ایشان می گوید: برو به ربابه بگو هر چه سریع تر پیشانی بند مرا برگرداند .

وقتی می روند می بینند چهره شهید کاملا سیاه شده است ووقتی پیشانی بند را به سرش می بندد چهره شهید کاملا مثل ماه شب چهارده می شود . و عکس های پیش از بستن پیشانی بند و بعد از آن موجود می باشد . خدا انشاءالله روحش را شاد کند و ما را از زمره شهدا قرار دهد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 19:10  توسط سعید   | 

خاطره ای فوق العاده از شوخ طبعی حاج همت

لبخند خاکی شهید همت


یک روز که فرماندهان ارتش، در یک قرارگاه نظامی برای طراحی یک عملیات، همه جمع شده بودند، حاج همت هم از راه رسید، امیرعقیلی، سرتیپ دوم ستاد «لشکر 30 پیاده گرگان»، حاجی را بغل کرد و کنارش نشست، امیر عقیلی به حاج همت گفت: حاجی یک سوال دارم، یک دلخوری خیلی زیاد، من از شما دلخورم  .حاج همت گفت: بفرمائید، چه دلخوری!

لبخند خاکی شهید همت

یک روز که فرماندهان ارتش، در یک قرارگاه نظامی برای طراحی یک عملیات، همه جمع شده بودند، حاج همت هم از راه رسید، امیرعقیلی، سرتیپ دوم ستاد «لشکر 30 پیاده گرگان»، حاجی را بغل کرد و کنارش نشست، امیر عقیلی به حاج همت گفت: حاجی یک سوال دارم، یک دلخوری خیلی زیاد، من از شما دلخورم

حاج همت گفت: بفرمائید، چه دلخوری!

امیر عقیلی گفت: حاجی شما هر وقت از کنار پاسگاه های ارتش، از کنار ما که رد می شوی، یک دست تکان می دهی و با سرعت رد می شوی. اما حاجی جان، من به قربانت بروم، شما از کنار بسیجی های خودتان که رد می شوی، هنوز یک کیلومتر مانده، چراغ می دی، بوق می زنی، آرام آرام سرعت ماشین ات را کم می کنی، بیست متر مانده به دژبانی بسیجی ها، با لبخند از ماشین پیاده می شوی،دوباره باز دستی تکان میدهی، سوار می شوی و میروی.

رد میشی اصلا مارو تحویل نمی گیری حاجی، حاجی بخدا ما خیلی دل مان میاد.

حاج همت این ها را که از امیر عقیلی شنید، دستی به سر امیر کشید و خندید و گفت: اصل ماجرا این است که از کنار پاسگاه های شما که رد می شوم، این دژبان های شما هر کدام چند ماه آموزش تخصصی می بینند که اگر یک ماشین از دژبانی ارتشی ها رد شد، مشکوک بشوند؛ از دور بهش علامت میدهند، آرو آروم دست تکان میدهند، اگه طرف سرعتش زیاد بشه، اول علامت خطر میدهند،بعد ایست میدهند، بعد تیر هوائی میزنند، آخر کار اگر خواست بدون توجه دژبانی رد بشود.به لاستیک ماشین تیر میزنند.


حاجی شما هر وقت از کنار پاسگاه های ارتش، از کنار ما که رد می شوی، یک دست تکان می دهی و با سرعت رد می شوی. اما حاجی جان، من به قربانت بروم، شما از کنار بسیجی های خودتان که رد می شوی، هنوز یک کیلومتر مانده، چراغ می دی، بوق می زنی، آرام آرام سرعت ماشین ات را کم می کنی، بیست متر مانده به دژبانی بسیجی ها، با لبخند از ماشین پیاده می شوی،دوباره باز دستی تکان میدهی، سوار می شوی و میروی


ولی این بسیجی هایی که تو میگی، من یک کیلومتر مانده  بهشان مرتب چراغ میدم، سرعتم رو کم میکنم، هنوز بیست متر مانده پیاده می شوم و یک دستی تکان میدهم و دوباره می خندم و سوا می شوم و باز آرام  از کنارشان رد می شوم.

آخر این بسیجی ها مشکوک بشوند.

اول رگبار می بندند.

بعد تازه یادشان میاد که باید ایست بدهند.

یک خشاب و خالی می کنند، بابای صاحب بچه را در می آورند، بعد چند تا تیر هوائی شلیک می کنند و  آخر که فاتحه طرف خوانده شد، داد می زنند ایست.

این را که حاجی گفت: بمب خنده بود که توی قرارگاه منفجر شد. حالا نخند کی بخند.....

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 11:38  توسط سعید   | 

آقازاده ها . . .

عکس یادگاری آقاها و آقازاده ها


انقلاب اسلامی آقازاده هایی را به تاریخ معرفی کرد که پدرانشان ، به معنای رایج «آقا» نبودند اما فرزندانشان «آقازاده» شدند. جوانانی که غالباً یا گرد یتیمی روی صورتشان نشسته بود یا پدرانشان کارگر و کارگرزاده بودند.


امروزه مردم ما به کسانی «آقا زاده» می گویند که به اعتبار پدرشان شهرتی و نفوذی و های و جایگاهی دارند. معمولاً هم «آقا» زاده ها در دل خلق الله جایی ندارند . انقلاب اسلامی آقازاده هایی را به تاریخ معرفی کرد که پدرانشان ، به معنای رایج «آقا» نبودند اما فرزندانشان «آقازاده» شدند. جوانانی که غالباً یا  گرد یتیمی روی صورتشان نشسته بود یا پدرانشان کارگر و کارگرزاده بودند. به اعتبار نفس گرم حضرت روح الله و لقمه نان برآمده از عرق جبینِ آنان که بر نفس خود «آقا» بودند ، «آقا» زاده هایی سربرآوردند که فخر اسلام و ایران شدند و نام و یادشان دل هر ایرانی و هر شیعه را گرم و منور می کند.

امروز برخی از آن «آقا» ها به «آقازاده» های شهیدشان پیوسته اند و سایه جمعی از آنان نیز هنوز بر سر مردم ایران است و بی ادعا و هیاهو و سهم طلبی ، در انتظار وصال «آقازاده » های خویشند. خدا رفته گانشان را بیامرزد و مانده گانشان را سلامت و مستدام دارد.

در زیر چند نمونه از این آقا و آقازاده ها را ملاحظه می کنید :

 

عکس یادگاری آقاها و آقازاده ها

 حاج غلامحسین موحد دانش ، در کنار آقازاده اش ، حاج علی رضا موحد دانش ،
بنیانگذار و اولین فرمانده لشکر 10سیدالشهدا(صلوات الله علیه)

عکس یادگاری آقاها و آقازاده ها

 مرحوم حاج علی اکبر همت، در کنار آقازاده اش ، حاج محمدابراهیم همت،
فرمانده لشکر 27 محمد رسول الله (صلوات الله علیه)

عکس یادگاری آقاها و آقازاده ها

 مرحوم حاج مجید افشردی ، در کنار آقازاده اش ، غلامحسین افشردی (حسن باقری)
بنیانگذار و فرمانده نیروی زمینی سپاه پاسداران

عکس یادگاری آقاها و آقازاده ها

حاج علی اصغر نجفی رستگار ، در کنار آقازاده اش ، حاج کاظم نجفی رستگار ،
فرمانده لشکر 10 سیدالشهدا(صلوات الله علیه)

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 12:26  توسط سعید   | 

خاطرات شهید برونسی 16 (خاکهای نرم کوشک)

عملیات ویژه ، با رزمندگان اخراجی

قسمت 16 :


سید کاظم حسینی :

جوان رشیدی بود و اسمش دادیرقال. موردش را نمی دانم، ولی می دانم از گردان اخراجش کرده بودند. یک نامه دستش داده بودند و داشت می رفت دفتر قضایی.

عملیات ویژه ، با رزمندگان اخراجی

همان جا توی محوطه، حاجی برونسی دیدش. از طرز رفتن و حالت چهره اش فهمید باید مشکلی داشته باشد. رفت طرفش. گفت: سلام.

ایستاد. جوابش را داد. حاجی پرسید: چی شده جوون؟

آهسته گفت: هیچی ، منو اخراج کردن، دارم می رم دفتر قضایی.

حاجی نه برد و نه آورد، دستش را گرفت و باهاش رفت. توی دفتر قضایی نامه اش را پس داد و گفت: آقا من این رو می خوام ببرم.

گفتند: این به درد شما نمی خوره آقای برونسی.

گفت: شما چه کار دارین؟ من می خوام ببرمش.

آودش گردان.

مثل او، چند تا نیروی دیگر هم داشتیم. همه شان جوان بودند و از آن اخراجی ها. از همان اول جذب حاجی می شدند. حاجی هم حسابی روی فکر و روحشان کار می کرد، جوری که همه، دل بخواهی می رفتند توی گروهان ویژه، یعنی گروهان آر پی جی زن ها. همیشه سخت ترین قسمت عملیات با گروهان ویژه بود.

مدتی بعد، همان دادیرقال شد فرمانده گروهان ویژه، و مدتی بعد هم اسمش رفت تو لیست شهدا.

یک روز به خاطر دارم حاجی به فرمانده قبلی دادیرقال می گفت: شما این جوون ها رو نمی شناسین، یک بار نمازش رو نمی خونه، کمی محلی می کنه، یا یه کمی شوخی می کنه، سریع اخراجش می کنین؛ این ها رو باید با زبون بیارین تو راه، اگه قرار باشه کسی برای ما کار بکنه، همین جوون ها  هستن.

انگشتر طلا

معصومه سبک خیز

تو یکی از عملیات ها، انگشترم را نذر کردم. با خودم گفتم: اگر ان شاء الله به سلامتی برگرده، همین انگشتر رو می ندازم تو ضریح امام رضا (علیه السلام).

توی همان عملیات مجروح شد، زخمش اما زیاد کاری نبود. تا بیاید مرخصی، اثر همان زخم هم از بین رفته بود، کاملاً صحیح و سالم رسید خانه.

روزی که آمد، جریان نذر انگشتر را گفتم، و گفتم: شما برای همین سالم اومدین.

خندید. گفت: وقتی نذر می کنی، برای جبهه نذر کن.

پرسیدم: چرا؟!

گل

گفت: چون امام هشتم احتیاجی ندارن، اما جبهه الان خیلی احتیاج دارد؛ حالا هم نمی خواد انگشترت رو ببری حرم بندازی.

از دستش دلخور شدم، ولی چیزی نگفتم. حرفش را مثل همیشه گوش کردم.

تو عملیات بعدی، بدجوری مجروح شد. برده بودنش بیمارستان کرج. یکی از همان جا زنگ زد مشهد و جریان را به ما گفت. خواستم با خودش صحبت کنم، گفتند: حالشون برای حرف زدن مساعد نیست.

همان روز برادر خودم و برادر خودش، راهی کرج شدند. فردای آن روز برادرم از تهران زنگ زد. نمی دانم جواب سلامش را دادم یا نه. زود پرسیدم: چه خبر؟ حالش خوبه؟

خندید گفت: خوب تر از اونی که فکرش رو بکنی.

فکر کردم می خواهد دروغ بگوید بهم. عصبی گفتم: شوخی نکن، راستش رو بگو.

گفت: باور کن راست می گم، الان که من از پهلوش اومدم به شما زنگ  بزنم، قشنگ حرف می زد.

باور کردنش سخت بود. مانده بودم چه بگویم، برادرم ادامه داد: یک پیغام خیلی مهم هم برای شما داشت، یعنی منو به همین خاطر فرستاد که زنگ ...

امانش ندادم. پرسیدم: چه پیغامی؟

اولاً که سلام رسوند، دوماً گفت: اون انگشتری رو که عملیات قبل نذر کرده بودی، همین حالا برو حرم، بندازش توی ضریح.

گیج شده بودم. حساب کار از دستم در رفته بود. گفتم: اون که می گفت این کارو نکنم.

گفت: جریانش مفصله، ان شاء الله وقتی اومدیم مشهد، برات تعریف می کنم.

با هواپیما آوردنش مشهد حالش طوری نبود که بشود بیاوریمش خانه. از همان فرودگاه یک راست برده بودنش بیمارستان.

رفتم ملاقات. وقتی برگشتیم، توی راه، جریان انگشتر را از برادرم پرسیدم.

چشم هاش پر از اشک شد. آهسته آهسته شروع کرد به گفتن:

وقتی ما رسیدیم بالا سرش، هنوز به هوش نیامده بود. موضوع را اول از هم تختی هاش شنیدیم؛ می گفتند: توی عالم بیهوشی داشت با پنج تن آل عبا (علیهم السلام) حرف می زد، اون هم با چه سوز و گدازی!

گل رز

پرسیدیم: شما خودتون حرف هاش رو شنیدین.

گفتند: بله، اصلاً تک تک اون بزرگوارها رو به اسم صدا می زد.

وقتی به هوش آمد، جریان را از خودش پرسیدیم. اولش که طفره رفت، بعد خیلی گرفته و غمگین شروع کرد به گفتن: توی عالم بیهوشی، دیدم پنج تن آل عبا (علیهم السلام) تشریف آوردن بالای سرم. احوالم رو پرسیدن و باهام حرف زدن. دست می کشیدن رو زخم های من و می فرمودند: عبدالحسین خوش گوشته، ان شاء الله زود خوب می شه.

حاجی می گفت: خیلی پیشم بودن، وقتی می خواستن تشریف ببرن، یکی از آن بزرگوارها، عیناً انگشتر زنم را نشانم دادند. با لحنی که دل و هوش از آدم می برد، فرمودند: انگشترتان در چه حاله؟

من خیلی تعجب کرده بودم. بعد دیدم فرمودند: بگویید همان انگشتر را بیندازن توی ضریح.

گونه های برادرم خیس اشک شده بود. حال خودم را نمی فهمیدم. حالا می دانستم خواست خودش نبوده که انگشتر را بیندازم ضریح؛ فرمایش همان هایی بود که به خاطرشان می جنگید؛ و شاید هم یادآوری این نکته که؛ هر چیز به جای خویش نیکوست.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 21:16  توسط سعید   | 

خاطرات تفحص

شهدایی که با بدن سالم تفحص شدند


در حوالی دریاچه ماهی 25 شهید پیدا کردیم که با شکنجه زنده به گور شده بودند. این شهدا را 5 تا 5 تا با سیم خاردار به هم بسته بودند و آن‌ها را زنده زنده دفن کرده بودند. طبق نظریه پزشکی قانونی 65 درصد بدن‌هایشان سالم بود. این خبر در منطقه خوزستان پیچید چون اصلاً سابقه نداشت بعد از 25 – 30 سال اینگونه جنازه‌ها سالم باشند

شهدایی که با بدن سالم تفحص شدند

67 سانت از روده‌هایش نبود و شیمیایی بود؛ از 6 سال سختی جراحی‌هایش در خارج می‌گفت و می‌گفت با همین دست‌های خودش 250 شهید را از زیر خاک بیرون آورده و همین قدر که دعای پدر و مادر شهدا پشتش هست، برای آخرتش کفایت می‌کند و هیچ اجر دیگری حتی از جبهه‌اش هم نمی‌خواهد. آقای موسوی مسئول گروه تفحص منطقه شلمچه در گفت‌وگویی دوستانه، خاطراتش را روایت می‌کند:

* بعد از 6 ساعت شهیدش را آورد و گفت این مال شما

بچه‌های تفحص دنبال 3 شهید بودند که بعد از یک هفته جستجو آنها را پیدا کردیم؛ داخل پارچه‌های سفید گذاشتیم و آوردیم مقر تا شناسایی شوند؛ به پدر و مادرهایشان اطلاع داده بودند که فرزندانشان شناسایی شده‌اند. مادری آمده بود و طوری ناله می‌زد که تا به حال در عمر 46 ساله‌ام ندیده بودم؛ دخترش می‌گفت «مادرم از 25 سال گذشته که فرزندش مفقود شده، حالش همین طور است»؛ ناگهان رفت داخل اتاق، مقابل 3 شهید ایستاد؛ به بچه‌ها گفتم «با ایشان کاری نداشته باشید» تا رفتم دوربین بیاورم؛ این مادر، یکی از شهدا را بغل کرد و دوید سمت مسجد؛ به بچه‌ها گفتم «بگذارید ببرد».

هنوز ما اطلاع دقیقی از هویت 3 شهید نداشتیم؛ برای شهید نماز خواند و شروع کرد با او به صحبت کردن؛ دلتنگی‌های 25 ساله‌اش را به او گفت؛ از تنهایی‌های خودش؛ از اینکه پدرش فوت کرده؛ خواهر و برادرانش ازدواج کردند و از اینکه چه سختی‌هایی که نکشیدند و اینکه که شما را به ما می‌خواستند، بفروشند به یک میلیون و دو میلیون تومان. می‌آمدند به ما می‌گفتند ماشین می‌خواهید، خانه می‌خواهید یا زمین.

این مادر بعد از 6 ساعت شهیدش را آورد و گفت این مال شما...
به او گفتم «مادر چطوری فهمیدید، این بچه شماست؟» او گفت «همان موقعی که رفتم و در را باز کردم، دیدم پسرم در مقابلم با همان چهره 25 سال پیش که به منطقه فرستادمش، با همان تیپ، با همان وضعیت بلند شد و به من سلام کرد و گفت مادر منتظرت بودم».

صبح روز بعد وقت نماز مادر به رحمت خدا رفت؛ زمانی که ما بعد از فوت مادرش رفتیم کار شناسایی را انجام دادیم. پلاکش را در قفسه سینه‌اش پیدا کردیم و تا اطلاعات را وارد رایانه کردیم دیدیم مادر درست گفته بود.


این مادر بعد از 6 ساعت شهیدش را آورد و گفت این مال شما... به او گفتم «مادر چطوری فهمیدید، این بچه شماست؟» او گفت «همان موقعی که رفتم و در را باز کردم، دیدم پسرم در مقابلم با همان چهره 25 سال پیش که به منطقه فرستادمش، با همان تیپ، با همان وضعیت بلند شد و به من سلام کرد و گفت مادر منتظرت بودم». صبح روز بعد وقت نماز مادر به رحمت خدا رفت

* شهدایی که در فاضلاب انداخته شده بودند

در یکی از زندان‌های عراق، دو شهید را در فاضلاب زندان پیدا کردیم که یا در اثر بیماری یا جراحت یا شکنجه به شهادت رسیده بودند. آن‌ها را بدون آنکه تحویل صلیب سرخ داده شوند شبانه تحویل یکی از ستادهایشان داده بودند که در فاضلاب همان زندان رها کرده بودند.

* شهدایی که با شکنجه زنده به گور شدند

در حوالی دریاچه ماهی 25 شهید پیدا کردیم که با شکنجه زنده به گور شده بودند. این شهدا را 5 تا 5 تا با سیم خاردار به هم بسته بودند و آن‌ها را زنده زنده دفن کرده بودند. 5 نفر دیگر از شهدا را مثل دوستانشان نبسته بودند، در گودالی دیگر که زنده به گور کرده بودند، پیدا کردیم. این شهدا بند انگشت نداشتند.

زمانی که خاک به روی آن‌ها ریخته می‌شد برای اینکه بتوانند از گودال بیرون بیایند آنقدر چنگ به گودال انداخته بودند که ناخن‌هایشان جدا شده بود. طبق نظریه پزشکی قانونی 65 درصد بدن‌هایشان سالم بود.

این خبر در منطقه خوزستان پیچید و اصلاً سابقه نداشته که بعد از 25 – 30 سال این گونه جنازه‌ها سالم باشند.

این‌ها به نحوی شهدا را زنده به گور می‌کردند که بعد از پیدا شدن موجب شوکه شدن مردم ایران شود، در کنار دیوارهای زندان، مناطق باتلاقی و...

* طریقه پیدا شدن 25 شهید

بعد از یک ماه تلاش بی‌ثمر، گروه تفحص، یکی از بچه‌های تفحص که سید هم هست گوشه‌ای نشسته بود زار زار گریه می‌کرد؛ یکدفعه بلند شد و گفت «نوری دیدم، فوق العاده زیبا؛ تا به حال همچین نوری ندیده بودم» شروع کردیم به جستجو و بعد از پیدا کردن پارچه یک پیراهن و جستجوی بیشتر 25 شهید را با بدن سالم یافتیم.


بعد از یک ماه تلاش بی‌ثمر، گروه تفحص، یکی از بچه‌های تفحص که سید هم هست گوشه‌ای نشسته بود زار زار گریه می‌کرد؛ یکدفعه بلند شد و گفت «نوری دیدم، فوق العاده زیبا؛ تا به حال همچین نوری ندیده بودم» شروع کردیم به جستجو و بعد از پیدا کردن پارچه یک پیراهن و جستجوی بیشتر 25 شهید را با بدن سالم یافتیم.

سالم بودن بدن این شهیدان حامل پیامی برای جامعه و جوان‌های ما است و بنده عاجزم از بیان آن؛ شما باید به اهل آن مراجعه کنید و گمان نکنید با یک یا 2 سال به دست می‌آید، نه! رازش دست امام زمان (عج) است.

جبهه، عالمی داشت؛ آمدن اسرا، دنیایی بود، پیدا کردن شهدا هم عالمی دارد و همه به لطف خدا، فاطمه زهرا(س)، امام حسین(ع) و امام زمان(عج).

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 21:2  توسط سعید   | 

ننه علی به فرزند شهیدش پیوست

ننه علی از ما پیش شهدا هیچ نگو




مادر شهید «قربانعلی رخشانی مهماندوست» معروف به ننه‌علی صبح امروز به فرزند شهیدش پیوست.
عروج این مادر فداکار را محضرحضرت  امام خامنه ای (روحی فداه) و  همه عاشقان و راحلان طریق جهاد و شهادت تسلیت عرض میکنم.



چکار داری به فرزندت بگویی که تشنگی خدمت ، جای خود را به شیفتگی قدرت داده است؟ چکار داری برایش بازگو کنی که برای چهار روز نشستن بر روی یک صندلی چه کار ها که نمی کنند و چه تهمت ها و انگ ها که نثار خلق الله نمی کنند؟ چکار داری بگویی که بعضی ها آنقدر دروغ تحویل مردم داده اند که حتی آبروی نداشته دروغ را هم برده اند؟! چکار داری بگویی که از ارزش هایی که علی ات به قربان آنها رفته ، چه دکان هایی علم شده است؟

سلام مادر ! سلام ننه علی ! سلام اسطوره مهربانی !
دیروز خبر آمد که بالأخره پیش فرزند شهیدت رفتی ؛ نه این که از او دور بوده باشی و حالا به او برسی ، نه! تو در تمام سال هایی که پسرت آسمانی شده بود ، در زمین ، کنارش بودی و ماندی و خانه که چه بگویم ، کلبه ات را در کنار آرامگاه شهیدت بنا کردی و شب و روزت را در کنار جوان شهیدت به سر کردی تا تجسمی از مهرمادری باشی در روزگاری که مهربانی ها به حراج روزمرگی ها رفته و رو به افسانه شدن گذاشته اند.

نمی دانم در آن شب های سرد زمستانی و در آن روزهای داغ بهشت زهرای تهران ، با "قربانعلی" ات چه نجواها کرده ای و در میانه اشک های مادرانه ات با او چه ها گفته ای.
این را نیز نمی دانم حالا که به وصال فرزند دلبندت رسیده ای و بعد از سال ها که سنگ قبر او را بغل می کردی ، اینک خودش را در آغوش گرفته ای ، به او چه ها خواهی گفت و داغ غربت سالیانت را چگونه برایش روایت خواهی کرد ؛ نباید هم بدانم ؛ حرف های مادری و فرزندی ، رازهایی دوست داشتنی بین خودشان است و بس!

اما ننه علی ! تو را به آن سال های فراق و به آن قرآن  درشت خطی که بارها در کلبه ات ختمش کردی ، قسمت می دهم هر چه به شهیدت می گویی بگو ، اما حال و روز ایرانی که علی تو و علی های دیگر برایش فدا شدند را برایش باز مگو! بگذار روحشان آزرده نشود.
ننه علی

به پسرت نگو که او و همرزمانش هر چه رشته کرده بودند را عده ای دارند به اسم همان شهیدان پنبه می کنند! نگذار خبر دار شود که عده ای با اسم ارزش ها ،چنان به جان بیت المال افتاده اند و آن را چنان با حرص و ولع می بلعند که جهانی انگشت حیرت به دهان گرفته است و تازه کلی هم طلبکار هستند و قیافه هایشان حق بجانب! نگو که چنان دارند جوانان را از اسلام عزیز می رانند و بدان بدبین می کنند که میسونرهای مسیحی هم نتوانستند چنین کنند؟

چه نیازی هست اوقات قربانعلی را تلخ کنی و به او بگویی که با یاران انقلاب چه ها که نکرده اند؟! احتیاجی هم نیست درباره تازه به دوران رسیده هایی که حتی خدا را هم بنده نیستند به او چیزی بگویی. ناراحتش نکن ننه علی!

 نگذار فرزندت بفهمد که هنوز که هنوز است ، خیلی ها در سرزمینش می میرند ، فقط به خاطر این که یک مشت اسکناس ندارند. هنوز کودکان معصوم سرزمینش ، تا نیمه شب در چهار راه ها فال و گل مریم می فروشند و در حسرت یک جفت دستکش قرمز رنگ اند تا نوک انگشتانشان از فرط سرما کرخت نشود. نگذار متوجه بشود که زنان و دختران زیادی تن می فروشند و نان می خرند؛ به غیرت پسر برومندت بر می خورد.
ننه علی

مادر جان! بی خیال این باش که به علی ات بگویی مردمی که برای رفاه شان جنگیده ، برای دادن نامه درخواست چندرغاز مساعده ، مجبورند کیلومترها پشت ماشین رؤسا بدوند و نفس نفس زنان ، نامه را به داخل ماشین شان بیندازند و بعد هم چشم به در بدوزند که جواب نامه شان کی خواهد آمد؟
تو را به خدا نگو جوان هایی مانند علی ات که روزگاری شاه بیرون می کردند و دماغ صدام بر خاک می مالیدند ، کرور کرور گرفتار تریاک و هروئین و کراک و شیشه و اکس و کوفت و زهرمار شده اند تا روزگارشان بین نئشگی و خماری بگذرد.

مهربان مادر! چکار داری به فرزندت بگویی که تشنگی خدمت ، جای خود را به شیفتگی قدرت داده است؟ چکار داری برایش بازگو کنی که برای چهار روز نشستن بر روی یک صندلی چه کار ها که نمی کنند و چه تهمت ها و انگ ها که نثار خلق الله نمی کنند؟ چکار داری بگویی که بعضی ها آنقدر دروغ تحویل مردم داده اند که حتی آبروی نداشته دروغ را هم برده اند؟! چکار داری بگویی که از ارزش هایی که علی ات به قربان آنها رفته ، چه دکان هایی علم شده است؟ چه کار داری از آزادی و ... .

اصلاً از آب و هوا برایش بگو ... نه! این را هم نگو! علی و یاران شهیدش حتماً ناراحت می شوند اگر بدانند مردمشان با هر دم و بازدمی ، کلی سرب و دی اکسید کربن و ذرات معلق و ... تنفس می کنند؛نگو که مبادا یاد خاطرات بمباران شیمیایی زمان جنگ بیفتند و خاطر نازنینشان آزرده شود.

ننه علی! مادر اسطوره ای سرزمین مادری من! اصلاً از ما و از کارهایمان هیچ به علی نگو! دلش می شکند،بگذار روحش آسوده باشد.نگذار حلاوت دیدار مادر با تلخی کارهای ما کم رمق شود... .
کلبه ننه علی

آه ...! چه می گویم من ننه علی! لابد داری شماتتم می کنی که "پسر! مگر یادت رفته که شهیدان زنده اند و می بییند و می شنوند و اصلاً شهید نامیده شده اند چون شاهد مایند." و ادامه می دهی: "فکر می کنی اگر من هیچ نگویم این ها هم هیچ نخواهند دانست؟"

راست می گویی ننه علی! بر من ببخش! نگرانم، نگران علی های دیگر این ملک و فرزندان شان. می ترسم کاسه صبر شهیدان به سر آید و شکایت مان را بی هیچ گذشتی نزد خدا ببرند که "خدایا ببین! ما رفتیم و عزیزترین متاع مان که جانمان است را برای دین و میهن و ناموس این ها دادیم و به خون خود غلتیدیم و حال اینان به اسم ما چه ها که نمی کنند و چه مفسده ها که به نام مصلحت مرتکب نمی شوند و چه آبرویی که از دین خودت نمی برند؟خدایا! به عذابی سخت گرفتارشان کن و تاوان خون سرخ مان را از ایشان بگیر که سخت آن را هدر دادند."

راستی ننه علی ! فردای قیامت که علی تو و شهیدان دیگر چشم در چشم ما دوختند و گفتند: "بعد از ما چه کردید؟" چه خواهیم گفت؟ اصلاًچه داریم که بگوییم؟  بگوییم که بعد از شما افتادیم به جان هم ؛ هزار گروه شدیم و هزار کیسه دوختیم و هزار بیراهه رفتیم و کلاً یادمان رفت که حتی نفس کشیدن هایمان را هم مدیون کسانی هستیم که به خاطر ما از نفس افتاده اند و شد آنچه نباید می شد؟!

خوش به حالت ننه علی! و خوش به حالتان شهدا که رفتید و این روزهای تلخ را ندیدید!
آدم حتی رویش نمی شود که بگوید : شهیدان شفاعت مان کنید!

بدرود ننه علی
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 10:20  توسط سعید   | 

من فرزند شهیدم

من فرزند شهیدم


خیلی دلش می خواست كه تنها فرزندش را قبل از شهادت ببیند و برای دیدن و بوییدنش لحظه شماری می كرد. اما وقتی پای ناموس و شرف ملتش از طرفی و قومی زیاده خواه و متجاوز از طرفی به میان آمد، آرزوهایش را فراموش كرد كه اگر نمی كرد و نمی كردند،
امروزمان امروز نبود
من فرزند شهیدم

خیلی دلش می خواست كه تنها فرزندش را قبل از شهادت ببیند و برای دیدن و بوییدنش لحظه شماری می كرد. اما وقتی پای ناموس و شرف ملتش از طرفی و قومی زیاده خواه و متجاوز از طرفی به میان آمد، آرزوهایش را فراموش كرد كه اگر نمی كرد و نمی كردند، امروزمان امروز نبود.

وقت خداحافظی كه فرا رسید، آن قدر سفارش كرد كه داشتم جای خودم را با او اشتباه می گرفتم، اما به سفارشات كلامی هم بسنده نكرد و در میانه خون و باروت، نامه ای فرستاد كه مراقبش باشم تا سربازی از سربازان امام زمان(عج) باشد.

هنوز نامه اش را كامل نخوانده بودم كه اشك هایم از خبر عروجش بر صفحه كاغذ جاری شد.

یكم خرداد ماه سال 1361 ، یعنی دقیقا یك سال بعد از عقدمان در محضر حضرت امام خمینی ، عروج كرد و درست دوماه بعد، نام ماندگارش در شناسنامه دختر دردانه اش به ثبت رسید.


یكم خرداد ماه سال 1361 ، یعنی دقیقا یك سال بعد از عقدمان در محضر حضرت امام خمینی ، عروج كرد

دردانه ای كه هنوز هم زمزمه می كند: « من فرزند شهیدم، روی پدر ندیدم »

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 20:13  توسط سعید   | 

عکس‌العمل یک شهید به نام ابوالفضل

عکس‌العمل یک شهید

 به نام ابوالفضل


والفجر 8 مجروح شده بود برده بودنش یکی از بیمارستان های شیراز. حافظه اش را از دست داده بود. کسی را نمی شناخت حتی اسمش را فراموش کرده بود. پرستاران یکی یکی اسم ها را می گفتند بلکه عکس العمل نشان بده. به اسم ابوالفضل که می رسیدند...


عکس‌العمل یک شهید به نام ابوالفضل

والفجر 8 مجروح شده بود برده بودنش یکی از بیمارستان های شیراز. حافظه اش را از دست داده بود. کسی را نمی شناخت حتی اسمش را فراموش کرده بود. پرستاران یکی یکی اسم ها را می گفتند بلکه عکس العمل نشان بده. به اسم ابوالفضل که می رسیدند شروع می کرد به سینه زدن خیال می کردند اسمش ابوالفضل است. رفته بودم یکی از بیمارستان های شیراز. گفتند: « این جا مجروحی بستری است که حافظه اش را از دست داده. فقط می دانند اسمش ابوالفضله» رفتم دیدنش تا دیدم شناختمش . عباس بود. عباس مجازی.

بهشون گفتم :« این مجروح اسمش عباس است نه ابوالفضل» گفتند:« ما هر اسمی که آوردیم عکس العمل نشان نداد اما وقتی گفتیم ابوالفضل شروع کرد به سینه زدن. فکر کردیم اسمش ابوالفضل است»


عباس میون دار هیئت بود. توی سینه زنی اونقدر ابوالفضل ابوالفضل می گفت که از حال می رفت. بس که با اسم ابوالفضل سینه زده بود، این کار شده بود ملکه ذهنش همه چیز رو فراموش کرده بود الا سینه زدن با شنیدن اسم ابوالفضل....

عباس میون دار هیئت بود. توی سینه زنی اونقدر ابوالفضل ابوالفضل می گفت که از حال می رفت. بس که با اسم ابوالفضل سینه زده بود، این کار شده بود ملکه ذهنش همه چیز رو فراموش کرده بود الا سینه زدن با شنیدن اسم ابوالفضل....

شهید عباس مجازی(عضو اطلاعات عملیات لشکر 25 کربلا)

شهادت 17/12/1365- بعد از عملیات والفجر 8 در بیمارستان-

مزار شهید: گلزار شهدای شایستگان امیرکلا بابل

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 20:5  توسط سعید   | 

دلنوشته یک هنرمند برای یک شهید

دلنوشته حسین پناهی

 برای شهید پناهی


شهیدان از مایند؛‌ و مایند تا وقتی كه انتخاب نكرده‌اند، اما كوله بار را كه بستند و قدم را كه برداشتند‌، آن وقت كس دیگری می‌شوند ...

دلنوشته حسین پناهی برای شهید پناهی

قبل از اینکه برود مثل همه ما، فقط یکی از اعضای خانواده بود، با ما زیر یک سقف زندگی می کرد، با ما در غم ها و شادی ها شریک بود و در ظاهر با ما هیچ فرقی نداشت.

سالار بود کار می کرد درس می خواند و می رفت صدایش را می شنیدیم و چهره اش را می دیدیم، وجودش را حس می کردیم.

وقتی کار می کرد، وقتی کتاب می خواند، وقتی وضو می گرفت، وقتی نوحه می خواند، وقتی مریض می شد تنها وقت هایی بود که او را می دیدیم.

آن روزها در خانه فقط یک سالار داشتیم اما از وقتی که رفت، از وقتی که کوله بارش را مصمم بست و برای همیشه رفت، از وقتی که هادی را بغل کرد و بوسید و رفت، از وقتی که پدر را به خاطر زحمت و مادر را به خاطر شیر به بخشش و گذشت التماس کرد. از وقتی که از زیر قرآن گذشت و رفت، وضع در خانه، به کلی دگرگون شد، روزی که خبر شهادتش را به سندان دلمان کوبید، روزی که دلمان از غصه ماندن شکست، وضع کاملاً عوض شد.

اینک در همین لحظه ها، یادها ، خاطره ها، حرکت ها ، سکوت ها، در همه اشیاء – اشیایی که حضور او را در آیینه دل خود ضبط کرده اند، در زندگی در همه لحظات زندگی یکایک افراد خانواده، او حضور دارد. اینک همه در گذشته خود مرور می کنیم با تعمیق و لحظه به لحظه و قدم به قدم، به دنبال او می گردیم به دنبال ردی ، سخنی ، پیامی ، رازی ، رمزی ، اینک همه به دنبال او می گردیم؛ تا شاید بدانیم او که بود؟ تا شای بدانیم شهیدان کیستند ؟ تا شاید بدانیم راز آن انتخاب را ؟ …


اینک در همین لحظه ها، یادها ، خاطره ها، حرکت ها ، سکوت ها، در همه اشیاء – اشیایی که حضور او را در آیینه دل خود ضبط کرده اند، در زندگی در همه لحظات زندگی یکایک افراد خانواده، او حضور دارد. اینک همه در گذشته خود مرور می کنیم با تعمیق و لحظه به لحظه و قدم به قدم، به دنبال او می گردیم به دنبال ردی ، سخنی ، پیامی ، رازی ، رمزی ، اینک همه به دنبال او می گردیم؛ تا شاید بدانیم او که بود؟ تا شای بدانیم شهیدان کیستند ؟ تا شاید بدانیم راز آن انتخاب را ؟ …

سالار ما قهرمان نبود هر چند که شد ، فرشته نبود هر چند که گشت، سالار از ما بود و با ما بود ، خاکی و فقیر و ساده ، شهیدان از مایند و مایند تا وقتی که انتخاب نکرده اند، اما کوله بار را که بستند و قدم را که برداشتند ، آن وقت کس دیگری می شوند و «سالار» ما حالا کس دیگری گشته است.

ما می گردیم به دنبال او و اکنون او را می بینیم اما نه با چشم دیروز و «سالار» دیروز را، او را می بینیم صدبار، هزار بار و هزاران بار، در همه جا، در خانه، در حیاط، در خیابان در کوچه در کارگاه و در مدرسه، در هر جا که زندگی هست و حیات.

در همه لحظه ها، در همه زمان، می گردیم، پدرش آیه ای به خط او را به دیوار چسبانیده است و از ورای آن آیه، چهره شاداب سالارش را نظاره می کند.

مادرش گهواره کودکی او را در آغوش می کشد، و او را می بیند؛ کودکیش را، دژکوه را، آن خانه سنگی فقیرانه را، سال های سخت تنگدستی را، سال چهل و یک را، و روز تولد او را، و من محو درخت توتی می شوم که پرورده دست اوست، درخت او تناور، سرسبز و زنده قد کشیده و سایه گسترانده است و برادرش او را آن سوی یک عکس در شیراز می بیند که سرشار از عشق به او می گوید می روم برای شهادت و رفت.


سالار ما قهرمان نبود هر چند که شد ، فرشته نبود هر چند که گشت، سالار از ما بود و با ما بود ، خاکی و فقیر و ساده ، شهیدان از مایند و مایند تا وقتی که انتخاب نکرده اند، اما کوله بار را که بستند و قدم را که برداشتند ، آن وقت کس دیگری می شوند و «سالار» ما حالا کس دیگری گشته است

همه زندگی ما را اینک او پر کرده است، «سالار» زنده است، در همه مظاهر زندگی، در لحظه ای که می گذرد، در هر آیه ای که خوانده می شود، در هر سوزی که سروده می شود و سایه می گستراند.

*****

شهید سالار پناهی فرزند علیرضا متولد 1341 روستای دژکوه از توابع شهر سوق کهگیلویه و بویراحمد بود که 27 تیرماه 61 در منطقه عملیاتی شلمچه به درجه رفیع شهادت نائل آمد، زیارتگاه وی در گلزار شهدای شهر سوق می باشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 19:45  توسط سعید   | 

کرامات حضرت فاطمه(س) در جبهه ها


روی سربند نوشته شده بود «یا فاطمه الزهرا(س)» داخل یک نایلون گذاشتم و تحویلش دادم. اول بوسید و به چشماش مالید. بعد از چند روز برگرداند. باز هم بوسید و به سینه و سرش کشید و تحویلمون داد. از آن به بعد سفره غذای عراقی ها با ما یکی شد. سر سفره دعا می کردیم، دعا را هم این افسر عراقی می خواند: «اللهم الرزقنا توفیق الشهاده فی سبیلک»


سربند

در قرآن کریم برای بعضی از اولیاء و بندگان شایسته خدا مقام کرامت اثبات شده است، مانند آیه شریفه: «هر وقت زکریا داخل محراب عبادت مریم می شد، رزقی را نزد او می یافت. (به او) می فرمود: ای مریم! این (غذا) از کجا آمده است؟(مریم) پاسخ می داد: از نزد خداست.» (آل عمران. 37)

کرامت هر چیز، نفیس و عزیز شدن آن است. لغویان در معناى کرم آورده‏اند کرامت در مقابل (هوان) و حقارت است.

علامه طباطبایى (رضوان لله تعالى علیه) مى‏فرمود: کرامت معادل دقیق فارسى ندارد و براى بیان آن باید از چند لفظ استفاده کرد آن ‏گاه مى‏فرمودند اگر انسان به مقامى برسد که عبودیت محض پیدا کند و حاضر نشود در مقابل غیر خدا سر بر زمین بساید، مى‏توان گفت که به مقام کرامت رسیده است.

کلام ایشان را این‏گونه مى‏توان تبیین کرد انسان هر چه به عبودیت محض نزدیک‏تر شود، به همان مقدار، از حقارت رها مى‏شود و به کرامت مى‏رسد. در زیارت جامعه، ائمه (ع) به عنوان اصول و ریشه‏هاى کرامت معرفى شده‏اند (و أصول الکرم) زیرا تمام خیرات و برکات موجود در نظام هستى، اعم از برکات مادى و معنوى، به وساطت آن ذوات مقدس افاضه مى‏شود (إن ذُکر الخیرُ کنتم أَوّلَه و أصلَه و فرْعَه و معدِنه و مأواه و مُنتهاه).

ما در طول تاریخ وقایع زیادی را شنیده ایم که حکایت از نظر خاص ائمه روی محبین و شیعیانشان دارد. در روزهای هشت سال دفاع مقدس این امر به وضوح در بین مردم چه رزمندگان و چه کسانی که عزیزی را رهسپار جبهه ها کرده بودند دیده می شد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 14:22  توسط سعید   | 

عشقبازی کار هر شیاد نیست

شهادت نامه یک شهید


 راستی خدا! امشب که شب عشقبازی است. چه کسانی را به حضور می پذیری؟ کدامیک از دوستانم را می خواهی از بینمان ببری؟ ای کاش دل بی طاقتم صبر می کرد
و این سوال را نمی کرد.

شهادت نامه یک شهید

شاید بارها و بارها این جمله را شنیده باشید که رزمندگان در سال های دفاع مقدس تبدیل به عارفان بزرگی شده بودند که باید سالیان سال در طریقت بود تا بتوان به مقام والا رسید اما آنچه که این نظر را کاملا ملموس می نماید،‌ مطالعه دست نوشته ها و وصیت نامه شهداست که به صورت عینی می تواند برای ما نمایان گر این نظریه باشد.

آنچه که پیش روی شماست گوشه ای از مناجات عارف شهید محمد مهدی ضیایی بامعشوقش در شب «عملیات بیت المقدس 2» در شب شهادت خود است.

وی در «ماووت» عراق و در روز جمعه 25/10/66 به دیار دوست شتافت:

ساعت 10:15 شب است و لحظات حساس و پرشوری را پشت سر می گذارم، صدای خواندن دعای کمیل از رادیو به گوش می رسد. آخر امشب شب جمعه است. چند دقیقه پیش که بیرون سنگر بودم هوا بهتر از شب های دیگر بود.

هوا ابری بود اما باران و برف نمی آمد و بسیار تاریک، صدای خمپاره ها هر از چندگاهی سکوت را برهم می زد و نور انفجارات که درفاصله نه چندان دور منفجر می شد، چند لحظه ای کوتاه فضا را روشن می کرد. هنوز آتش زیاد نشده و تبادل آتش سبک است.

امشب برایم شب بزرگی است، گویی گیج شده ام. گاهی قرآن می خوانم، گاهی بچه ها را دعا می کنم. گاهی صلوات می فرستم و گاهی هم دعا می خوانم. آخر امشب شب عملیات است و بچه ها همه برای عملیات سرازیر شده اند و من هم با چند نفر از بچه ها بنا به مصلحتی که حاج آقا روح افزا تشخیص دادند جلو نرفتیم.


شب عملیات برای من شب رها شدن ازتمام رنج ها و وابستگی هاست. شب پرواز از عالم خاکی به سوی ملکوت، شب رستگار شدن است. شب دیدار است، آری دیدار!!

آری امشب برایم شب بزرگی است و بسیار بسیار پرارزش، شب عملیات برای من شب وصل است، شب دیدار است. شب لقاء عاشق خسته دل با معشوق مشتاق است.

شب عملیات برای من شب رها شدن ازتمام رنج ها و وابستگی هاست. شب پرواز از عالم خاکی به سوی ملکوت، شب رستگار شدن است. شب دیدار است، آری دیدار!!

چه اسم زیبایی، دیدار با آنکه دوستش دارم و بزرگش می شمارم. دیدار با آنکه به خاطر او هرکار توانستم کردم و می کنم. شب عملیات شب نتیجه گرفتن است. شب برات گرفتن است. شبی است که دیگر خیلی ها راحت می شوند. خیلی ها می روند پیش آنها که زودتر پرکشیدند و ما را تنهای تنها درغم خود گذاشتند. هنوز چند صباحی از پرواز ملکوتی حاج قاسم و حاج رسول نمی گذرد و هنوز داغ آنها دل و روح ما را از اشتغال به خود وانگذاشته که باید در فراق چند تن دیگر باز هم بسوزیم.

شهید محمد مهدی ضیایی

هنوز سوز دوری از شهید صادقیان و شهید داود و آقا سید محمد از دلمان برطرف نشده که سوز دیگری برآن وارد می آید.

راستی خدا! امشب که شب عشقبازی است. امشب که شب دیدار است. چه کسانی را به حضور می پذیری؟ کدامیک از دوستانم را می خواهی از بینمان ببری؟

ای کاش دل بی طاقتم صبر می کرد و این سوال را نمی کرد. اما ای خدا آیا من را هم می بری؟ آیا بعد از چند سال آشنایی با تو دوری از تو، بعد ازچندسال گدایی کردن و سعی کردن، امشب شب دیدار ما هم می رسد یا نه؟

آیا امشب من را هم می بری یا نه؟
به خدا، ای خدا... به خودت قسم، که خسته دلم، سوخته دلم، دیگر برایم سخت شده است، هر روز در آتش فراق یک یک یاران سوختن سخت است.

بی سروجان به سر شود بی تو به سر نمی شود

ای خدا چه بگویم با تو و از این حرف ها کدام را بر زبان بیاورم که هرچه بگویم هم تو میدانی و هم من. منتهی هرچند وقت یک بار که دلم خیلی می گیرد مجبور می شوم درد دلم را در روی کاغذ با تو در میان بگذارم زیرا کسی ندارم که با او این سخنان را بگویم.

محمد مهدی ضیایی

ماووت 24/10/66

ساعت 11 شب جمعه

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 20:44  توسط سعید   | 

شوخ طبعی ها

بچه‌های خوشمزه !


برادر کتک خورده ناخودآگاه و با لحنی تند به سرباز عراقی گفت: «مگر گاوی؟!» سرباز عراقی که معنی لغت «گاوی» را نفهمیده بود، پرسید: گاوی یعنی چه؟ برادر اسیرمان نیز در جواب این پرسش غیر منتظره سرباز عراقی گفت

شوخ طبعی  رزمندگان سطل واژگون شد!

در گزارشی از وضعیت نابهنجار بهداشت در زندان‌ها و اسارتگاه‌های عراق، آمده است: توالت‌های غیر بهداشتی نیز مشکل عمده‌ای را به وجود می‌آورد.
در ابتدای اسارت بدون هیچ پیش‌بینی درب آسایشگاه‌ها را به روی اسرا می‌بستند و ساعات بسیاری از روز و تمام شب کسی به توالت دسترسی نداشت! وقتی این مطلب را به عراقی‌ها گوشزد می‌کردیم، در کمال بی‌شرمی به پنجره‌ها اشاره می‌کردند و می‌گفتند: از پنجره‌های پشت استفاده کنید! به ناچار در چند روز اول عدّه‌ای از بین میله‌های پنجره‌های پشت آسایشگاه به بیرون ادرار می‌کردند و در نتیجه فضای پشت آسایشگاه‌ها متعفن شده بود.

بعد از مدتی سطلی جهت این امر اختصاص دادند و اسرا با آویزان کردن پتویی در پشت درب بسته آسایشگاه، آن محل را مخصوص این (امر) قرار داده و به نوبت دو نفر هر روز صبح سطل را خالی می‌کردند.

یك روز دو نفر از بچه‌ها سطل را در حالی که پر بود، در دست گرفته و از پله‌ها آرام آرام پایین می‌بردند. ناگهان یکی از سربازان عراقی، در تعقیب یکی از اسرا که در حال گریز بود، از پله‌ها به سرعت بالا آمد، و چون این دو را مقابل خود دید، فریاد زد کنار برو و کابل دستش را از پایین به طرف آنان پرتاب کرد.

آن دو عمداً یا سهواً، ناگهان سطل را رها کرده و فرار کردند! سطل واژگون شد و تمام محتویات آن به روی سرباز بعثی پاشیده شد! بیچاره از فرط ناراحتی نزدیک بود سکته کند. در حالی که دشنام می‌داد و سربازان دیگر بر وی می‌خندیدند،
از تعقیب دست برداشت و به طرف حمام دوید.

شوخ طبعی  رزمندگان

ای عراقی قاتل!

در خاطره‌ای از سردار عراقی، فرمانده سابق لشکر پیاده 17 علی‌بن‌ابی‌طالب(ع) آمده است: شب عملیات بدر، بعد از عبور از آبراه‌های هور فکر می‌کردم سنگر کمین دشمن پاکسازی شده است؛ غافل از اینکه دشمن از آن سنگر، حرکات ما را نظاره می‌کرد. و ناگهان از پشت سر، قایق ما زیر آتش رگبار تیربار سنگر قرار گرفت. دو تن از همراهانم شهید و یکی هم مجروح شد. دو گلوله به سمت راست سینه‌ام اصابت کرد و ریه‌هایم را سوراخ و از پشت کمرم بیرون آمد. همان وقت، به چهار نفر از همراهان که سالم بودند، دستور دادم که برگردند و من با پیکر دو شهید، یکه و تنها ماندم. عراقی‌ها آمدند، جیب‌های ما را خالی کردند و قایق را هم به کنار سنگرشان بردند. بعد از آن دوباره عراقی‌ها به طرف قایق آمدند و یکی از آنها متوجّه شد که من زنده‌ام و به صورتم آب ریخت. چشمهایم باز شد. مرا به سنگر خود بردند. دست‌های مرا بستند و شکنجه‌ام کردند و اطلاعات می‌خواستند و حتی دوبار مرا با ریه تیر خورده به داخل آب انداختند.

وقتی مرا از آب بیرون کشیدند، دیگر تنفس برایم سخت بود و با دست و پا زدن، خون و آب از ریه‌هایم خارج می‌شد. آنها هم ایستاده بودند تا ظهر شد. به آنها گفتم دستم را باز کنید تا نماز بخوانم اما اعتنا نکردند. با اشاره نماز خواندم تا اینکه متوجه شدم عراقی‌ها دارند وسایلشان را جمع می‌کنند تا عقب نشینی کنند. آنها رفتند و مرا که دیگر رمقی نداشتم، تنها گذاشتند.

تلاش کردم و دستهایم را باز کردم و به زحمت جلیقه‌ای پوشیدم و تصمیم گرفتم به داخل آب بروم و در نیزارها مخفی شوم. وقتی وارد آب شدم، آب به داخل ریه‌هایم رفت و دیگر قادر به نفس کشیدن نبودم. با زحمت زیاد خودم را از آب بیرون کشیدم و بی‌حال روی زمین افتادم.

ناگهان متوجه صدای قایق‌های خودی شدم. بچه‌های یکی از گردان‌های لشکر قم آمدند. مرا شناختند و به عقب منتقل کردند. بی‌هوش شدم.

در بیمارستان شهید دستغیب شیراز چشم‌هایم را باز کردم. بالای تخت من کاغذی زده بودند که نوشته بود: «عراقی».

خانم پرستاری وارد اتاق شد و تا به تخت من رسید، محکم بر سر من کوبید و گفت: «ای قاتل عراقی!» اما من که بی‌رمق روی تخت افتاده بودم، به او گفتم: من عراقی نیستم، فامیلی من عراقی است.


با زحمت زیاد خودم را از آب بیرون کشیدم و بی‌حال روی زمین افتادم. ناگهان متوجه صدای قایق‌های خودی شدم. بچه‌های یکی از گردان‌های لشکر قم آمدند. مرا شناختند و به عقب منتقل کردند. بی‌هوش شدم. در بیمارستان شهید دستغیب شیراز چشم‌هایم را باز کردم. بالای تخت من کاغذی زده بودند که نوشته بود: «عراقی».خانم پرستاری وارد اتاق شد و تا به تخت من رسید، محکم بر سر من کوبید و گفت: «ای قاتل عراقی!» اما من که بی‌رمق روی تخت افتاده بودم، به او گفتم: من عراقی نیستم، فامیلی من عراقی است.

ممد گاوی!

روزی یکی از برادران اسیر در اردوگاه موصل 4 مورد هجوم وحشیانه سرباز عراقی به نام محمد قرار گرفت.

برادر کتک خورده ناخودآگاه و با لحنی تند به سرباز عراقی گفت: «مگر گاوی؟!»

سرباز عراقی که معنی لغت «گاوی» را نفهمیده بود، پرسید: گاوی یعنی چه؟

برادر اسیرمان نیز در جواب این پرسش غیر منتظره سرباز عراقی گفت: سیدی (یعنی آقای من) در ایران به انسان با شخصیت و قدرتمند این لقب را می‌دهند.

سرباز عراقی بدون اینکه از این توضیح، مشکوک شود، با خوشحالی و تکبّر، بادی به غبغب انداخت و او را رها کرد!

فردای آن روز وقتی یکی دیگر از برادران او را به نام سید محمد صدا زد، سرباز عصبانی شد و با خشونت گفت: «سید ممد گاوی، فهمیدی؟»

آن بنده خدا هم که از کل ماجرا بی خبر بود، با تعجب گفته او را تأیید و تکرار کرد. و از آن به بعد لقب «ممد گاوی» رسماً بین برادران (در مورد آن شخص) رواج یافت.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 19:15  توسط سعید   | 

فرهنگ جبهه

تا كربلا راهی نیست، اگر بجنبید


 فرهنگ عاشورا و فرهنگ دفاع مقدس، پیوندی عمیق و ناگسستنی با هم داشتند. در جبهه‌ها رزمندگان با قالبهای مختلف تابلو نوشته، پیشانی‌بند، لباس‌نوشته، دیوارنوشته و... این فرهنگ را به نمایش گذاشته بودند. اینها فقط برخی از این نوشته‌هاست


تا كربلا راهی نیست، اگر بجنبید

فرهنگ عاشورا و فرهنگ دفاع مقدس، پیوندی عمیق و ناگسستنی با هم داشتند. در جبهه‌ها رزمندگان با قالبهای مختلف تابلو نوشته، پیشانی‌بند، لباس‌نوشته، دیوارنوشته و... این فرهنگ را به نمایش گذاشته بودند. اینها فقط برخی از این نوشته‌هاست:

ـ ای لشكرحسینی تا كربلا رسیدن یك یاحسین دیگر

ـ ایستگاه بعدی، كربلا

ـ كربلا رفتن خون می‌خواهد

ـ رزمندگان تا كربلا راهی نیست

ـ تا كربلا راهی نمانده، 1000 قدم

ـ هر روز عاشورا و هر روز كربلاست

ـ آیا كسی هست مرا یاری كند؟

ـ كربلا كعبه عشق است و منم در احرام

ـ دانشگاه عشق دانشجو می‌پذیرد

ـ حسین حسین شعار ماست، شهادت افتخار ماست

ـ حسینیان! وعده‌گاهمان در بهشت كنار حسین، یا در كربلا كنار قبرش

ـ ای تركشها، ای فشنگها مرا دریابید

ـ كربلا یعنی عشق، فداكاری صبوری

ـ در راه تو بس كه جان فشاندیم حسین تا بصره گل سرخ فشاندیم حسین

ـ عشق حسین و فرزندش خمینی عزیز ما را به این وادی كشانده

ـ اگر دین ندارید، لااقل آزاده باشید

ـ زائر كربلا

ـ جان فدای لب تشنه حسین


حسین جان، جان شیرین را نخواهم، مگر روزی شود جانم فدایت

ـ هیهات منا الذله

ـ تا كربلا راهی نیست، اگر بجنبید!

ـ هل من ناصر ینصرنی

ـ الموت أولی من ركوب العار

ـ انی احامی ابداً عن دینی

ـ حسین جان، جان شیرین را نخواهم، مگر روزی شود جانم فدایت

ـ كل ارض كربلا

ـ لبیك یا ابا عبدالله

ـ عاشق حسینی ـ سربازان خمینی

ـ انی سلم لمن سالمكم و حرب لمن حاربكم.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 19:2  توسط سعید   | 

شوخ طبعی ها

مژدگانی بده، رحیم مجروح شد


 در عملیات‏های زیادی شرکت کرده بود، اما تا آن لحظه حتی یک ترکش نخودی هم قسمتش نشده بود و این شده بود باعث کنجکاوی همه. در عملیات کربلای پنج که دشمن نیم متر به نیم متر منطقه را با توپ و خمپاره شخم می‏زد و حتی پرندگان بی‏گناه هم تو آن سوز و بریز مجروح و کشته می‏شدند، رحیم تا آخرین لحظه ساق و سلامت تو منطقه چرخید و آخ هم نگفت. از آن به بعد پُز می‏داد که من نظرکرده هستم و چشم‏تان کور که چشم ندارید یک معجزه زنده را با آن چشم‏های باباقوری‏تان ببینید!

مژدگانی بده، رحیم مجروح شد

اکبر از تو گرد و غبار انفجار خمپاره‏ها دوان دوان طرفم آمد. ترس برم داشت. فهمیدم که اتفاق ناگواری افتاده. اکبر رسیده و نرسیده، نفس نفس‏زنان گفت: مجتبی مژدگانی بده!

با تعجب نگاهش کردم. دو تا خمپاره کمی آن‎ طرف‏تر منفجر شدند. داد و فریاد فرمانده از پشت بی‏سیم می‏آمد. گوشی را به گوش چسباندم و گفتم: حاجی امرتان انجام شد. از عقب گفتند که ماشین تو راهه.

بعد از اکبر پرسیدم: مژدگانی چی؟

اکبر که نفسش‏ چاق شده بود، نیشش تا بناگوش باز شد و گفت:
بادمجان بم، چهار چرخش رفت هوا!

قلبم هری پایین ریخت. پس رحیم مجروح شده؟!

اکبر گفت: بچه‏ها دارند می‏آورندش. تو راه‌اند. دم دستت آمبولانس هست که ببرش عقب؟

ـ یک ماشین پر از مهمات دارد می‏آید. جان من راست راستی رحیم مجروح شده؟

- دروغم چیه؟ الآن می‏آورندش و می‏بینی. چه خونی هم ازش می‏رود!

رحیم از نیروهای قدیمی گردان بود. در عملیات‏های زیادی شرکت کرده بود، اما تا آن لحظه حتی یک ترکش نخودی هم قسمتش نشده بود و این شده بود باعث کنجکاوی همه. در عملیات کربلای پنج که دشمن نیم متر به نیم متر منطقه را با توپ و خمپاره شخم می‏زد و حتی پرندگان بی‏گناه هم تو آن سوز و بریز مجروح و کشته می‏شدند، رحیم تا آخرین لحظه ساق و سلامت تو منطقه چرخید و آخ هم نگفت. از آن به بعد پُز می‏داد که من نظرکرده هستم و چشم‏تان کور که چشم ندارید یک معجزه زنده را با آن چشم‏های باباقوری‏تان ببینید!

و ما چقدر حرص می‏خوردیم. همه لحظه‌شماری می‏کردیم بلایی سرش بیاید تا کمی دلمان بابت نیش و کنایه‏اش خنک بشود و حالا آن حادثه اتفاق افتاده بود. لحظه‏ای بعد چهار تا از بچه‏ها در حالی‌ که یک برانکارد را حمل می‏کردند، از راه رسیدند.


بهیار روی رحیم خم شد و رحیم ناگهان چنان نعره‏ای کشید که من یکی بند دلم پاره شد، چه برسد به آن بیچاره. بهیار مادرمرده هم جیغی کشید و غش کرد. رحیم نشست و شروع کرد به خندیدن. با ناراحتی گفتم: تو کی می‏خواهی آدم بشوی؟ این چه‎کاری بود؟ حالا چطوری به اورژانس صحرایی برویم؟

رحیم خونی و نیمه‌جان تو برانکارد دراز به دراز افتاده بود. همه می‏خندیدند!

رحیم گفت: حیف از من که معجزه بودم و شماها قدرم را ندانستید.

اکبر گفت: باید آن ترکش به زبانت می‏خورد معجزه!

اکبر و بچه‏ها رحیم را کنار خاکریز گذاشتند و هروکرکنان رفتند طرف خط‌ مقدم. من ماندم و رحیم. داشت ناله می‏کرد. با چفیه زخم‏هایش را پانسمان کردم تا خونریزی نکند. داشت زیرچشمی نگاهم می‏کرد. دلم گرفته بود. از شانس خوبش یک آمبولانس از راه رسید. پر از مهمات. راننده‏اش که یک جوان دیلاق و لاغرمردنی بود پرید پایین و با هراس گفت: آقا تو را به خدا بیایید کمک. اگر یک تیر و ترکش به اینها بخورد واویلا می‏شود.

تا چشمش به رحیم افتاد، ناله‏ای کرد و به آمبولانس تکیه داد. رحیم گفت: منو با این ابوطیاره می‏خواهید ببرید؟

رفتم طرف آمبولانس و گفتم: پس توقع داشتی بنز سلطنتی برایت بفرستند؟

رو به راننده گفتم: بیا کمک تا زودتر مهمات‏ها را خالی کنیم.

با حالی زار کمکم کرد و با مصیبت و بدبختی جعبه‏های مهمات را پای خاکریز بردیم. داشتیم آخرین جعبه را می‏بردیم که ناغافل یک خمپاره در نزدیکی‏مان منفجر شد و چند تا ترکش به کمر و پاهایم خورد. راننده می‏خواست فرار کند که جیغ زدم: کجا؟ من خودم یک طوری سوار می‏شوم. به این بنده خدا کمک کن سوار شود.

رفتم و جلو نشستم. با پایین پیراهنم زخم‏هایم را بستم. راننده سوار شد. گفتم: پس رحیم کو؟

با چشمان گردشده از وحشت گفت: عقب گذاشتمش. برویم!

و گاز داد. از ترس جانش چنان پدال گاز را فشار می‏داد که آمبولانس درب و داغان مثل ماشین مسابقه از روی چاله‌چوله‏ها پرواز می‏کرد. بس که سرم به سقف خورده بود، داشتم از حال می‏رفتم. فریاد زدم: بابا کمی آهسته‏ تر. چه خبرته؟

مژدگانی بده، رحیم مجروح شد

بنده خدا که گریه‏اش گرفته بود گفت: من اصلاً این‎ کاره نیستم. راننده قبلی مجروح شد و مرا فرستادند. من بهیارم.

و حسابی گاز داد. خمپاره و توپ در دور و بر جاده منفجر می‏شد و ترکش بود که به بدنه آمبولانس می‏خورد.

 گفتم: فکر رحیم بیچاره باش که عقب افتاده. سرعتش را کم کرد و از دریچه به عقب نگاه کرد و جیغ کشید: پس دوستت چی شد؟ 

 و ترمز کرد. پریدم پایین و رفتم عقب. دو تا در آمبولانس باز و بسته می‏شد و خبری از رحیم نبود! راننده ضعف کرد و نشست روی زمین. با ناراحتی گفتم: چنان با سرعت آمدی و از چاله چوله‏ها پریدی که حتماً پرت شده بیرون. باید برگردیم!

تا آمد حرفی بزند بهش چشم‎غره رفتم. ترسید و پرید پشت فرمان. راه آمده را دوباره برگشتیم. دو سه کیلومتر جلوتر دیدم یکی وسط جاده افتاده. خودش بود. آقای معجزه! از آمبولانس با زحمت پیاده شدم. راننده هم پشت سرم آمد. رحیم بیهوش وسط جاده دراز شده بود. هرچی صداش کردم و به صورتش سیلی زدم به هوش نیامد. رو به راننده گفتم. مگر بهیار نیستی؟ بیا ببین چه‏اش شده، همه‏اش تقصیر توئه!

بهیار روی رحیم خم شد و رحیم ناگهان چنان نعره‏ای کشید که من یکی بند دلم پاره شد، چه برسد به آن بیچاره. بهیار مادرمرده هم جیغی کشید و غش کرد. رحیم نشست و شروع کرد به خندیدن. با ناراحتی گفتم: تو کی می‏خواهی آدم بشوی؟ این چه‎کاری بود؟
حالا چطوری به اورژانس صحرایی برویم؟

رحیم که هنوز می‏خندید گفت: خوب با آمبولانس!

ـ من که رانندگی بلد نیستم. اینم که غش کرده. خودت باید زحمتش را بکشی!

ـ اما من که پاهام . . .

ـ به‎جهنم. تا تو باشی مردم را نترسانی.

زیر بغل رحیم را گرفتم. درد خودم کم بود حالا باید او را هم تا پشت فرمان می‏رساندم. بعد از رحیم سراغ بهیار غش‎کرده رفتم. با مصیبت انداختمش عقب آمبولانس و رو به رحیم گفتم: فقط تو را به‎جدّت آهسته برو. من هم عقب می‏نشینم. پرتمان نکنی بیرون‏ها!

رحیم خندید و گفت: یک مثل قدیمی می‏گوید: مرده بلند‏شده مرده‎شور را می‏شوید. این شده وضعیت حال ما سه نفر!

و آمبولانس را گاز داد!

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 19:3  توسط سعید   | 

یادی از شهید میثمی

بابا چرا صدام شما رو نکشته؟!


 ماه های آخر می گفت: از خودم بدم می آید .خسته شدم از بس برای مجلس شهدا سخنرانی کرده ام . از وقتی آمده ام جبهه ، ماه ها را می شمرم که سر سی ماه جواب و مزد کارهایم را از خدا بگیرم.
شهید حجت الاسلام  عبدالله میثمی

بردنش بیمارستان . چند روز بعد 12 بهمن 65، شهید شد. آن روز، روز شهادت حضرت زهرا (سلام الله علیها) بود

حجت الاسلام  عبدالله میثمی به سال 1334 در اصفهان متولد شد و در سال 1365 ، طی عملیات کربلای 5 بال در بال ملائک گشود.

از ایشان روایت شده است که:

ماه های آخر می گفت: از خودم بدم می آید .خسته شدم از بس برای مجلس شهدا سخنرانی کرده ام . از وقتی آمده ام جبهه ، ماه ها را می شمرم که سر سی ماه جواب و مزد کارهایم را از خدا بگیرم.

قبل از عملیات ،خانم و بچه هایش از اصفهان آمدند اهواز دیدنش . هادی کوچولو تا او را دید ، پرید بغلش وگفت : "بابا!چراصدام هنوز شما را نکشته ؟" حاجی غش رفت برای هادی.


شب دوم عملیات بود. حاجی از سنگر رفت بیرون وضو بگیرد،اما دیگر بر نگشت. تركش خورده بود به سرش.  بردنش بیمارستان . چند روز بعد 12 بهمن 65، شهید شد. آن روز، روز شهادت حضرت زهرا (سلام الله علیها) بود

 قبل از رفتن ، زیارت حضرت زهرا (س) خواند. ایام فاطمیه بود. رمز عملیات هم یا زهرا (س)! عملیات که شروع شد ، حاجی گفت: فلانی! من در این عملیات اجر خودم را از خدا می‌گیرم.

شب دوم عملیات بود. حاجی از سنگر رفت بیرون وضو بگیرد،اما دیگر بر نگشت. تركش خورده بود به سرش.  بردنش بیمارستان . چند روز بعد 12 بهمن 65، شهید شد.

آن روز، روز شهادت حضرت زهرا (سلام الله علیها) بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 1:33  توسط سعید   |